سالروز شهادت دومین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت را به تمام مسلمانان جهان به ویژه شیعیان و فامیل محترم تسلیت می گوییم

 

 


 

 

غریب مدینه

نام: حسن

کنیه : ابو محمد   لقب : مجتبى ، زَکّى ، سبط

پدر: حضرت على بن ابى طالب (ع)

مادر : حضرت فاطمه (س)

تاریخ ولادت : سه شنبه 15 رمضان ، سال سوم هجرى

مکان ولادت : مدینه

مدت عمر : 48 سال ،علت شهادت در اثر مسمومیت با زهرى که همسر ایشان ، جَعده دختر اشعث بن قیس ، بخاطر  وسوسه و دسیسه معاویه به ایشان خورانده بود.

قاتل : جَعده

زمان شهادت : پنجشنبه 28 صفر

محل دفن : بقیع

 امام حسن مجتبی (ع) سال سوم هجرت در مدینه متولد شد واز دوران جد بزرگوارش محمد (ص) چند سال بیشتر درک نکرد زیرا او تقریبا هفت سال بیشتر نداشت که پیامبر اسلام بدرود زندگى گفت.پس از درگذشت پیامبر (ص) تقریبا سى سال در کنار پدرش امیر مومنان (ع) قرار داشت و پس از شهادت على (ع) (در سال 40 هجرى) به مدت 10 سال امامت امت را به عهده داشت و در سال 50 هجرى با توطئه معاویه بر اثر مسمومیت در سن 48 سالگى به درجه شهادت رسید.

امام حسن مجتبی (ع) در مدینه به شهادت رسیدند و در قبرستان بقیع در نهایت مظلومیت به خاک سپرده شدند.

 

امام حسن علیه السلام ، مسؤولیت ‏خلافت را در فضایى مضطرب و ناآرام که در اثر دسیسه‏ هاى بنى‏امیه و دیگران در پایان زندگانى پدر بزرگوارش امام على ‏علیه السلام بروز کرده بود بر عهده گرفت. با نگاهى گذرا به اوضاع و مشکلات پیچیده و ناگوار آن زمان ، مى‏توان نکات زیر را از زندگى امام حسن‏ علیه السلام برداشت کرد:

امام حسن‏ علیه السلام حکومت ‏خود را با مردمى شروع کرد که به مکتبى بودن مبارزه و هدف‏هاى آن ، ایمان واضح و کاملى نداشتند را از جنبه دینى و اسلامى با خواسته‏ هاى مبارزه هماهنگ نبوده و به طور کلی به چهار دسته تقسیم شده بودند:

الف) امویان     ب) خوارج     ج) شکاکان

د)حمراء آنان پاسبانان «زیاد» بودند و مى‏خواستند سربازان شخص پیروز و شمشیرهاى شخص غالب باشند. کارشان به جایى رسید که کوفه را به خود نسبت دادند و گفتند: «کوفه ی حمراء»

در این میان پیروان امام حسن ‏علیه السلام کسانى بودند که پس از شهادت پدر بزرگوارش على ‏علیه السلام ، به بیعت ‏با او شتافتند و در کوفه عده آنان بسیار بود. اما دسیسه‏ ها و فتنه‏ گرى دیگران، پیوسته حرکات آنان را با شکست روبه ‏رو ، و خنثى مى‏کرد.

در این دوره مردم ساده ‏لوح با امام حسن‏ علیه السلام آن‏سان رفتار مى‏کردند که گویى امامت او را در امتداد خط سقیفه و شأن ایشان را در حد خلافت مى‏دانستند و این‏گونه بود که جایگاه رفیع امامت را تنزل بخشیدند.

تبلیغات نیرنگ ‏آمیز معاویه ، موج شک را در مکتبى بودن مبارزات امام حسن ‏(ع) برانگیخت و این شبهه را در دل مردم ساده لوح قوت بخشید که مبارزه حضرت با دستگاه اموى ، مبارزه دو خانواده با یکدیگر است و در نتیجه ، چنین مبارزه‏ اى را مکتبى نمى‏دانستند. همه این شرایط ، وضعیت موجود زمان امام‏ حسن (ع) را در ارتباط با مساله حکومت پیچیده ‏تر کرد.

نشانه ‏هاى تاریخى بسیاری وجود دارد که بیان مى‏کند امام حسن‏ (ع) موضع خود را به خوبى درک ‏فرموده بودند و مى‏دانستند مبارزه با معاویه ، با وجود شک و تردیدى که در توده‏ هاى مردم وجود دارد ، محال است. امام ‏(ع) در بیانات تاریخى خود ابعاد سیاست ‏خویش را به روشنى در چاره‏ جویى آگاهانه بحران موجود ترسیم کرده ‏اند. ایشان در خطابه سیاسى مؤثرى ، دشمنان خود را کوبیده ‏اند و ژرفاى تلخى و شدت مخالفت و نپذیرفتن حکومت را یادآور شده ‏اند:

« اهل کوفه ؛ رنگارنگى و فرصت ‏طلبى آنان را شناختیم ، هیچ یک از آنان که فاسد باشند به کار من نمى‏آیند. آنان را وفا نیست و به کردار و گفتار خود عمل نمى‏کنند. آنان با هم اختلاف دارند و معروف است قلوبشان با ما است و شمشیرهاشان چنان که مشهور است ‏برما».

« به خدا سوگند ، نه ذلت ما را از جنگ با اهل شام بازداشت ، نه قلت (کمی یار). بلکه به سلامت و بردبارى با آنان جنگیدیم. سلامت را با عداوت ، و صبر را با بى‏تابى در مى ‏آمیختیم و شما به سوى ما توجه مى‏کردید و دین شما ، پیشاپیش دنیاى شما بود و اینک طورى شده ‏اید که دنیایتان پیشاپیش دین شماست. با ما بودید و اینک بر ضد مایید.»

کار طرفداران امام‏ علیه السلام به خیانت رسید تا جایى که از روى طمع به سوى معاویه گرایش یافتند . پول و مقام و آسایشى که معاویه براى آنان فراهم آورد ، زمینه‏ اى شد تا روى به سوى معاویه داشته باشند و کار را به جایى رساندند که زعماى کوفه به معاویه نوشتند که هر وقت ‏بخواهد امام حسن‏ علیه السلام را دست ‏بسته نزد او مى‏فرستند. آن‏گاه به خدمت امام مى‏رسیدند و به او اظهار اطاعت و اخلاص مى‏کردند و مى‏گفتند: « تو جانشین پدرت و وصى او هستى و ما در مقابل تو سراپا گوشیم و فرمانبردار توایم. هر فرمانى که دارى بفرماى‏». امام‏ علیه السلام به آن‏ها مى‏گفت: « به خدا سوگند ، دروغ مى‏گویید. به خدا سوگند شمابه کسى که بهتر از من بود وفا نکردید، پس چگونه به من وفا مى‏کنید؟ چگونه به شما اطمینان کنم؟ حال آن که به شما اعتماد ندارم . اگر راست مى‏گویید ، اردوگاه مدائن ، میعادگاه و قرارگاه ما باشد ، به آن‏جا بروید». و امام به مدائن رفت ، اما بیشتر سپاهیان ، او را رها کردند.

امام در جایى دیگر اشاره مى‏کند که در این محیط سرشار از شک و تردید ، و اندک بودن یاران مخلص ، وارد جنگ شدن و به دست آوردن پیروزى از محالات است: « به خدا سوگند کار خلافت را تسلیم نکردم مگر به این علت که یارانى نداشتم. اگر یارانى مى‏داشتم شب و روز با او (معاویه ) مى‏جنگیدم تا خدا میان من و او حکم فرماید».

امام علیه السلام مى‏فرماید: « مى‏ترسم نسل مسلمانان از روى زمین برداشته شود ، پس بر آن شدم تا براى دین خبر دهنده‏اى بماند.»

باز مى‏فرماید: « معاویه با من درباره امرى به منازعه برخواست که حق من است نه حق او. پس به صلاح امت و قطع فتنه نظر کردم و دیدم اگر با معاویه مسالمت کنم و جنگ بین خود و او را رها کنم بهتر است.» « همانا حفظ خون‏ها بهتر است تا ریختن آن ، و جز صلاح و بقاى دین در نظرم چیزى پسندیده نیامد».

وقتى معاویه به شروطى که با آن توافق شده بود، عمل نکرد، بسیارى از مسلمانان از امام‏علیه السلام خواستند قرارداد صلح را فسخ کند. امام به آنان فرمود:

« هر چیز را زمانى است و هر کار را حسابى. (شاید براى شما آزمایشى باشد که باطن خویش را جلوه ‏گر سازید و البته تا فرا رسیدن اجل معین از زندگانى بهره ‏مند خواهید بود) » (انبیاء: 111)

اما به طور مطلق و قاطع با اندیشه پیمان شکنى موافقت نکرد ؛ زیرا مى‏خواست ‏شخصیت معاویه را به شکلى واضح برملا سازد. معاویه نقشه امام‏ علیه السلام را احساس کرد و دانست که امام‏ علیه السلام او را در نگاه مردم رسوا خواهد ساخت و نقش خود را در برابر مردم با موفقیت ایفا خواهد کرد آن وقت است که کار او به رسوایى خواهد انجامید. از این‏رو ، براى خنثى کردن نقشه امام دست ‏به فعالیت زد تا سرنوشتش همانند عثمان نشود.

سیاست معاویه در طى بیست ‏سال حکومت این بود که پیوسته بر نامه‏اى تنظیم و اجرا کند که رهبران حقیقى امت و اراده آنان را از میان ببرد و ملت را از اندیشیدن درباره مسائل بزرگ جامعه منصرف سازد تا از هدف‏هایى که رسول خدا صلى الله علیه و آله در پى آن بود منصرف شوند و تنها به زندگانى و منافع شخصى بیاندیشند و به وجوهى که از بیت‏ المال به دست مى‏آوردند فکر کنند. لذا این بیست‏ سال حکومت معاویه ، از شرم ‏آورترین و دشوارترین دوران تاریخى بود که بر امت اسلام گذشت.

همزمان با این فعالیت‏ها امام حسن‏ علیه السلام ، متوجه دگرگون‏ سازى امت و نگاهدارى آن از خطرهایى شد که او را تهدید مى‏کرد و به بازسازى پایگاه‏هاى مردمى پرداخت و مردم را به نیازها و خواسته‏ هاى اسلامى آگاهى داد و زمینه‏ هاى دگرگونى مکتبى را براى مردم بازگو کرد و برانگیختن امت را از نو وجهه همت قرار داد.

این نقش مثبت امام‏ علیه السلام و تحرک او در صحنه حوادث سبب شد تا معاویه امام را زیر نظر بگیرد. حکومت از فعالیت امام وحشت‏ داشت و امام ‏علیه السلام را قدرتى مى‏دانست که احساس ملت و آگاهى روز افزون آن پشتیبان اوست.

خطر انقلاب بر ضد ستم بنى امیه از سوى امام‏ علیه السلام ، در دل حکومت افتاده بود. شهید کردن امام ، خود دلیل بزرگى بر فعالیت امام و بر سعى و کوشش خستگى ‏ناپذیر آن بزرگوار در برانگیختن امت و بیدار ساختن آنان از نو مى‏باشد.

اینجا بود که حکومت ‏ستمکار معاویه با دسیسه‏ هاى فراوان باعث فریب اطرافیان و نزدیکان امام شد و سرانجام در 28 صفر سال 50 ه . ق با خوراندن زهر توسط همسرایشان ، امام را به شهادت رساندند.

http://www.tebyan.net/

نگارش در تاريخ شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸ توسط پیـوند آل محمد (ص) | نظرات()