یا مهدی عجل الله فرجک الشریف    

عظم الله لک الاجر یا صاحب الزمان

عالم فدای خاک پایت 

 


تجلی یازدهم

شهادت امام حسن عسکری

تجلی یازدهم که بر طلوعی بی‏زوال تکیه دارد، درد را چه عمیق درک کرده است، تبسم قدسی لحظاتش، همه صبر بود و اشک‏های هماره نیمه شب‏هایش، تمام شوق وصال!

می‏دید و می‏نگریست که حقارت دنیا، در تغافل مردم، به ارزشی جدال برانگیز تبدیل شده است. رنج می‏برد از این که انسان، آن سوی این هیچستان خاک را جست‏وجو نمی‏کند و به فراتر از خود نمی‏اندیشد!

مهربانی محض بود و صبر تمام! زنجیرهای اسارت را بر دست و پای خود تحمل کرد تا مردم، زمین‏گیر نشوند؛ تا جهانی را از اسارت در خاک برهاند.

در موضع علم و مناظره، مقتدرانه قد علم کرد تا انسان را از جهالت دست و پاگیر خویش نجات دهد. پایگاه‏های مردمی‏اش، گسترده‏ترین مدرسه‏های خودسازی و جامعه‏پروری بود. اما افسوس که کم بودند آنان که این را فهمیدند!

 چه غریبانه گذشت!

زهد، کمترین محصول درخت ایمان اوست و کرامت، کوتاه‏ترین سایه شاخ و برگ‏های عظمتش. مدینه، از ربیع‏الاول 231 هجری، موازنه حضور او را در خاک دنبال می‏کرد و در جست‏وجوی مجالی برای عرضه حقیقت او به بیکرانه‏ها بود. تا آن‏که سامرا، بلوغ پذیرش او را در خود حس کرد و چیزی نگذشت که امام، به اتفاق پدر بزرگوارش، سکونت در آن دیار را برگزید.

اینک امامی 28 ساله، در گوشه سامرا سر بر بالین شهادت می‏گذارد. شش سال است که بار سهمگین ولایت را بر شانه‏های شکوه و استوار خویش حمل می‏کند. نه... نه... نه بر شانه‏های خسته و نه بر دوش زخمی خویش، بلکه این رسالت آسمانی را در ژرفای باور و در اعماق جان خویش، ثبت کرده است.

معتمد عباسی، تا لحظه‏ای دیگر، به خواسته بزرگ خود می‏رسد. سال‏های اسارت و غم، سال‏های غم و تنهایی روزهای تنهایی و سکوت... آه، غریبانه گذشت؛ چه معصومانه سپری شد!

می‏گفت «زیبایی چهره، جمال برون است و زیبایی عقل، جمال درون» و حالا جمال ظاهرش را بیماری، به یغما برده؛ در حالی‏که 28 بهار، بیشتر از عمرش نمی‏گذرد. می‏رود در حالی که از وصال خشنود است و برای امام خردسال نگران است.

رفت و فردا را به موعود(عج) سپرد

امام، دل به فردایی سپرده است که موعودش علیه‏السلام ، حقیقت دین را فریاد زند. می‏رود و دنیا را با همه فرازها و نشیب‏هایش، با همه پستی‏ها و بلندی‏هایش به او می‏سپارد. دردهای نهفته‏ای را که جز در و دیوارهای اتاق کوچکش در سامرا، احدی تاب گفتنش را نداشت.

اسارت و سکوت حسنی علیه‏السلام باز هم در قصه حماسی او رقم خورده است. باشد تا خروش و فریاد حسینی‏اش، نصیب فرزندش مهدی(عج) شود.(1)

مرثیه‏سرای تو و چشم انتظار فرزند توایم

از کودکی‏ات، سجود و سیر و سلوک، به سیمایت نور می‏افشاند و عرفان، رخ‏آرای تو گشته بود. وقتی بر شانه‏های تو، جامه فاخر امامت امت نشست، به حبس کج نهادان، آرزده شدی. پرنده روح تو اما به هیچ میله و قفلی تن نداد؛ که اوج زندان و کنج آن حبس، رخصت خلوت تو بود با معبود؛ «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد».

روزها با تشنگی کام تو، با روزه و شب‏ها با ناله و نوای مناجات تو پیوسته، رنگ خدا می‏گرفت. آن رنج‏ها و عسرت‏ها را به صبر و سکوت، به شیوه نیای بزرگت علی علیه‏السلام از سر گذراندی و با حضور گسترده کلامت بر سرزمین‏های شیعیان، دل‏آرامشان شدی. این حضور گرم، از آنِ ارشادگری‏های تو بود.

سیره و سریرت تو، به سان کهکشانی از نور و منظومه‏ای از ستارگان شب، مرز پیدا کردن راه بود از بیراهه، و بدعت‏ها و کژی‏ها، با انگشت اشارات تو به سمت صراط، راه می‏نمود.

آهسته آهسته، روی در پرده می‏کشاندی تا دلدادگان کوی تشیع را به شیوه مهدی‏ات مأنوس کنی که: آفتاب می‏خواهد روی در نقاب ابر کشد و تا زمانی دور، این‏گونه بتابد.

مرثیه‏سرای هجرت توییم و همچنان چشم انتظار رونمایی آفتاب.

«ما در انتظار رویت خورشیدیم»(2)

 پدر روزهای انتظار

هر شب که دلم برای تو تنگ می‏شود، ابرها در فراق، با من گریه می‏کنند. کاش به جای خاک، از کلمه آفریده می‏شدم تا سراپا شعر می‏شدم در ستایش تو!

تو، پدر غم‏های شیرین روزهای انتظاری. گاهی نوشتن دشوار است و از تو نوشتن دشوارتر. اشک‏هایم، مرغان دریایی‏اند که ساحل چشمانم را به بوی غربت حرم تو جست‏وجو می‏کنند. اشک‏هایم، کبوترانی‏اند که آرزو دارند گره دخیل‏هایی شوند که به ضریحت بسته شده است.

بیست و ششمین بهار که پرپر شد

بالش شب‏هایم خیس می‏شود از خیال 26 بهاری که کوتاه‏تر از همه پروازها، گذشت. عمری گذشته است و هنوز جهان نتوانسته از 6 سال امامت مهربانی‏هایت بگوید.

هنوز تنگنای روزهای زندان‏های پی در پی تو، گلوی جهان را می‏فشارد.

جهان مسموم، هنوز سرفه می‏کند.

از روزی که تو مسموم شدی، بادها هر ثانیه سرفه می‏کنند.

بوی رفتنت، خبر شهادت داشت. پرنده‏تر از همه ابرها رفتی. رفتی، تا طلوع تو، در آغاز چهاردهمین خورشید بشکند و عطر عدالت، مثل باران‏های بهاری، جهان را فرابگیرد.

شش سال امامت در سه ظلمت فراگیر

شش سال، خورشید امامتت، بی‏وقفه می‏تابید تا لبخندهایت، جهانی را معطر کنند. اما سه ظلمت فراگیر، حصار آسمان امامتت شده بودند، تا هیچ روزنی، عطر نورانی‏ات را حس نکند؛ سه قفس تنگ که نفس را تنگ می‏کردند، پرندگی‏ات را اسیر کردند. سامره، شش سال زندان پی‏در پی‏ات شد و دیوارهای بسته، خستگی مدامشان را در عبادات مدامت گریه می‏کردند.

 پیام‏های کوتاه:

ـ ردپاهای گمشده‏ی ما، مسافران توفانند که پی عطر تو می‏گردند.

ـ هر قدم که به تو نزدیک‏تر می‏شویم، عطر بهشت را بیشتر حس می‏کنیم.

ـ مگر حرمت را بر آسمان هفتم بنا کرده‏اند که این همه ابر بارانی، بر شانه ما می‏گیرند؟

ـ فرسنگ‏ها سنگ را به شوق زیارت حرمت، با بادها می‏دوم و با رودها آواز می‏خوانم؛ شاید در پای تو کبوترانه بمیرم.(3)

می‏رود؛ ولی خشنود و نگران

می‏گفت «زیبایی چهره، جمال برون است و زیبایی عقل، جمال درون» و حالا جمال ظاهرش را بیماری، به یغما برده؛ در حالی‏که 28 بهار، بیشتر از عمرش نمی‏گذرد. می‏رود در حالی که از وصال خشنود است و برای امام خردسال نگران است.

خسته از نادانی و پراکندگی امت

«نادانی دشمن است» سربازخانه معتمد، قلعه پرستش نادانی است. تن رنجور امام علیه‏السلام چگونه تحمل کند این همه دشمن و نادانی را؟

تن امام بیمار است؛ اما نه از زهر معتمد، نه از سختی زندان‏های طولانی مدت؛ بیمار این همه نادانی قوم جور است.

کلید معرفت زمانه می‏رود. باب علم نبوت پر می‏گشاید؛ در حالی که خسته است از جهل و حسادت خلیفه و از پراکندگی امت.

پیام کوتاه:

ـ شیعه را خاک غم بر سر می‏باید و بازار دل، تا ابد سیاه‏پوش و آسمان دین را باران باران و اشک و اشک!

ـ وقتی امامی می‏رود، نیمه‏ای از عشق امتش را با خود به خاک می‏برد...

ـ شهادت، عشق است. فرزند غایبش را سر سلامت بگویید و باران اشکتان را در بی‏شکیبی انتظار، بهانه سازید!

ـ شهادت امام حسن عسکری، بهار جوشش خون شیعه است در غم غیبت.

ـ مولای غایب غریبم! سرسلامت باد ما را در غم بابای شهیدت پذیرا باش؛ ای غمگین‏ترین شیعه در عصر غیبت!(4)

امام، دل به فردایی سپرده است که موعودش علیه‏السلام ، حقیقت دین را فریاد زند. می‏رود و دنیا را با همه فرازها و نشیب‏هایش، با همه پستی‏ها و بلندی‏هایش به او می‏سپارد. دردهای نهفته‏ای را که جز در و دیوارهای اتاق کوچکش در سامرا، احدی تاب گفتنش را نداشت.

نامه‏ای که به امام عسکری علیه‏السلام نوشته نشد

کوچه‏های شهر برایش غم‏بارتر از همیشه بود. با خود می‏گفت: «باز هم با دست خالی به خانه برگردم؟ چگونه در چشمان همسرم بنگرم؟» گرچه شیعیان نیز حال و روزی بهتر از او نداشتند، اما مشکلات اقتصادی، بیش از همه وقت، گریبانش را گرفته بود. چندین بار خواست به امام عسکری علیه‏السلام نامه‏ای بنویسد و درخواست کمک کند؛ اما شرمساری، مانع می‏شد. دقایقی بیش از ورودش به خانه نمی‏گذشت که صدای در را شنید. با خود گفت: باز هم یکی از طلبکارهاست؛ خدا به خیر کند! اما وقتی در را گشود، مردی را دید که کیسه‏ای و نامه‏ای را به وی داد و به سرعت رفت. چشمانش که به یکصد دینار طلای درون کیسه افتاد، شگفتی‏اش بیشتر شد. اما وقتی نامه را گشود و دست‏خط مبارک امام حسن عسکری علیه‏السلام را دید، همه چیز برایش روشن شد؛ «ابوهاشم! هرگاه حاجتی داشتی، خجالت نکش و شرم مکن؛ بلکه آن را از ما طلب نما که ان‏شاءاللّه‏ به خواسته‏ات خواهی رسید».

 غروب خورشید یازدهم

ابوسهل نوبختی نیز چون بسیاری از شیعیان، از بدی حال امام حسن عسکری علیه‏السلام آگاه بود. دیگر تاب نداشت؛ وگرنه به خود اجازه نمی‏داد به خانه امام برود. وارد اتاق که شد، همسر امام، «نرجس خاتون» و «عقید» غلام فداکار حضرت را دید که در گوشه‏ای، ساکت نشسته‏اند. نگاهش که به چهره امام افتاد، بی‏اختیار اشک از چشمانش سرازیر شد. «آه خدایا! آیا این همان حجت تو بر زمین است که به دست سفاکان و ظالمان به این حال و روز درآمده؟ مگر نه اینکه 28 سال بیشتر ندارد؟ آیا تقدیر او هم شهادت در جوانی است؟» نگاه عقید را که دید، فهمید باید خود را کنترل کند. بغض گلوگیر خود را فروخورد و در حالی که شاهد آب شدن شمع وجود امام زمانش بود، زیرلب زمزمه کرد: «اَلا لَعْنَةُ اللّه‏ عَلَی القَومِ الظالمین».(5)

 پی‌نوشت ها:

1- محبوبه زارع

2- مصطفی پورنجاتی

3- عباس محمدی

4- حسین امیری

5- روح‏اللّه‏ حبیبیان

طرحى از سیماى امام عسکرى علیه السلام

حرم امام عسکری

آنچه مى‏خوانید، طرحى‏است از سیماى امام حسن عسکرى یازدهمین مظهر ولایت الله بر جهانیان که به‏صورت گزیده و انتخابى از بحارالانوار و اصول کافى گردآورى شده است.

 سروش امامت

محمد یکى از پسران امام هادى(ع) بود (و اکنون به امامزاده‏ سیدمحمد معروف است‏و مرقد شریفش در چند فرسخى شهر سامره قرار دارد).

در زمان پدرش امام هادى(ع) از دنیا رفت. شیعیان و دوستان از هر سو به خانه‏امام هادى(ع) آمدند و به آن حضرت تسلیت گفتند. حدود صد و پنجاه نفر ازخاندان عبدالمطلب و بنى‏هاشم، در منزل امام هادى(ع) گرد آمدند و به امام‏هادى(ع) تسلیت گفتند. در این هنگام جوانى وارد مجلس شد و در سمت راست امام‏هادى(ع) نشست. امام هادى(ع) به او فرمود:

یا بنى احدث لله عز و جل شکرا، فقد احدث فیک امرا.

«پسرم، خدا را شکر کن که در باره‏ات امرى پدید آورد.» [مقام امامت را به توسپرد]

جوان گریه کرد، خداى را سپاس گزارد، کلمه استرجاع را به زبان آورد وگفت:

« حمد و سپاس خداى را که پروردگار جهانیان است; و من، از جانب شما، ازدرگاه خدا، کامل کردن نعمتش را براى ما مى‏خواهم، انا لله و انا الیه راجعون;«ما ازآن خدا هستیم و به سوى او باز مى‏گردیم.»

بعضى از حاضران که جوان رانمى‏شناختند: پرسیدند: «این جوان کیست؟»

گفته شد: «حسن(ع) پسر امام‏هادى(ع) است‏».

حاضران در آن روز، که حضرت حدود 20 سال داشت، او را شناختند و دریافتند که‏امام هادى(ع) به امامت او اشاره فرموده، وى را جانشین خود ساخته است. 

جانشین پدر

وقتى محمد فرزند بزرگ امام هادى(ع) وفات یافت، با خود فکر کردم ماجراى محمد و برادرش حسن(ع)، مانند ماجراى اسماعیل و امام کاظم، فرزندان امام‏صادق(ع)،است. نخست تصور مى‏شد محمد، پسر ارشد امام هادى، بعد از پدرش امام‏است; ولى بعد از وفاتش معلوم شد امام بعدى حسن عسکرى(ع) است. در موردفرزندان امام صادق(ع) هم همین‏طور. نخست تصور مى‏شد اسماعیل امام هفتم است; ولى وقتى اسماعیل درگذشت، معلوم شدامام کاظم(ع) هفتمین امام است.

غرق در افکار خود بودم که امام هادى(ع) رو به من کرد و فرمود: «آرى، اى‏ابوهاشم، ابومحمد (حسن عسکرى(ع‏» جانشین من است. علوم مورد نیاز مردم، وابزار امامت (کتاب و سلاح پیامبر(ص‏» همراه اوست.

نگین انگشتر

موقعیتى که امام حسن عسکرى(ع) در آن قرار گرفته بود با وضعیت امامان دیگرتفاوت داشت; زیرا بعد از وفات وى غیبت امام دوازدهم پیش مى‏آمد و شیعیان بایدبراى تحمل آن آماده مى‏شدند. امام حسن عسکرى، در چنین زمانى، نگین انگشتر خودرا با جمله «انا الله شهید» متبرک کرد. گویا مى‏خواست‏به شیعیان بگوید گمان‏نکنید همه چیز به آخر رسیده است; گرچه امام هر عصرى ناظر بر اعمال مردم وشیعیان است، اما خداوند شاهد اعمال شماست و نباید کارى کنید که باعث‏بدنامى‏شیعیان گردد. بر انگشتر دیگر آن حضرت، عبارت «سبحان من له مقالید السموات‏و الارض‏» حک گردیده بود; یعنى همان خدایى که کلید آسمانها و زمینها تحت قدرت‏اوست، حضور یا غیبت جانشینان پیامبر را تعیین مى‏کند.

نقش بر سنگ

در حضور امام حسن عسکرى(ع) بودم. مردى بلندقامت و تنومند که اهل یمن بود نزد حضرت آمد. هنگام ورود، به عنوان‏امامت، به امام حسن عسکرى(ع) سلام کرد. امام جواب سلامش را داد و فرمود: بنشین.

او کنارم نشست. با خود گفتم: کاش مى‏فهمیدم این شخص کیست؟

امام فرمود: «فرزند همان بانوى عرب است که سنگ کوچکى دارد و پدرانم باانگشتر خود آن را مهر کرده‏اند، و اکنون آن سنگ را نزد من آورده است تا من‏نیز مهر کنم.»

سپس امام به وى فرمود: «آن سنگ کوچک را بده‏».

مرد یمنى سنگ کوچکى را، که یک سوى آن صاف بود، برون آورد. امام حسن(ع) آن راگرفت و انگشتر خود را بر آن زد. اثر انگشتر بر سنگ، نشست ....

از مرد یمنى پرسیدم: آیا تا کنون امام حسن(ع) را دیده بودى؟

نه، به خدا سوگند! سالها مشتاق دیدارش بودم تا اینکه لحظه‏اى پیش جوان‏ناشناسى نزدم آمد و مرا به اینجا آورد.

مرد یمنى در حالى که این عبارات را بر زبان مى‏راند، از جاى برخاست: رحمت وبرکات خدا بر شما خاندان باد. بعضى از شما، فضایل را از بعضى دیگر به ارث‏مى‏برید. به خدا سوگند، نگهدارى و اداى حق شما همانند نگهدارى و اداى حق‏امیرمومنان على(ع) و امامان پس از وى (صلوات خدا بر همه آنها) واجب است.

پیش از آنکه برود، پرسیدم: نامت چیست؟

گفت: من «مهجع بن‏صلت‏بن‏عقبه بن‏سمعان بن‏غانم بن‏ام غانم‏» (حبابه) هستم; همان‏زن یمنى صاحب سنگ کوچک که امیرمومنان على(ع) و نوادگانش تا حضرت رضا(ع) آن‏را مهر کرده‏اند و نقش آنها بر سنگ باقى است.

لطف به شاگرد

حضور امام حسن عسکرى(ع) رسیدم. تصمیم داشتم مقدارى نقره از حضرت بگیرم و از آن، به عنوان تبرک، انگشتربسازم. در محضرش نشستم، ولى به طور کلى هدف اصلى‏ام را فراموش کردم. وقتى‏برخاستم و خداحافظى کردم، حضرت انگشترش را به من داد و فرمود:

تو نقره مى‏خواستى، ما انگشتر به تو دادیم، نگین و مزد ساخت آن هم مال توباشد; گوارایت‏باد، اى ابوهاشم.

گفتم: مولاى من، گواهى مى‏دهم ولى خدا و امام من هستى، امامى که دیندارى من دراطاعت از او است.

امام فرمود: خدایت‏بیامرزد، ابوهاشم!

پاسخ به پرسش قرآنى

سفیان بن محمد مى‏گوید: ضمن نامه‏اى از امام حسن(ع) پرسیدم: منظور از «ولیجه‏» در آیه‏شانزدهم سوره توبه چیست؟ خداوند مى‏فرماید:

«و لم یتخدوا من دون الله و لا رسوله و لا المؤمنین ولیجه‏»

«آن مجاهدان‏مخلصى که جز خدا و رسولش و مومنان کسى را محرم اسرار خود قرار ندادند.»

هنگام نوشتن نامه با خود فکر مى‏کردم که منظور از «مؤمنین‏»، در این آیه‏کیانند؟

امام حسن(ع) چنین جواب نوشت: «ولیجه، غیر امام حق است که به جاى او نصب مى‏شود; و اما اینکه در خاطرت‏گذشت مراد از «مؤمنین‏» در آیه چه کسانى هستند؟ بدان که مؤمنین امامان‏برحقند، که از خدا براى مردم امان مى‏گیرند و امان آنها مورد قبول خداونداست.»

پرسش فراموش شده

حسن بن‏ظریف مى‏گوید: دو مساله در ذهنم بود که‏تصمیم داشتم ضمن نامه‏اى ازامام حسن عسکرى(ع) بپرسم. یکى چگونگى داورى حضرت‏قائم(عج) پس از ظهور و دیگرى‏در باره «تب ربع‏». پرسش دومى را فراموش کردم،تنها نخستین پرسش را نوشتم وجواب خواستم.

امام حسن عسکرى(ع) در جواب نوشت: وقتى از قائم(عج) ظهور کند، بر اساس علم‏خود قضاوت مى‏کند و شاهد نمى‏طلبد; مانند قضاوت داود پیامبر(ع). تو خواستى درمورد «تب ربع‏» نیز بپرسى، ولى فراموش کردى. آیه زیرا را بر کاغذى بنویس وبه آن که تب دارد بیاویز; به اذن خدا، ان‏شاءالله، سلامت‏خود را باز مى‏یابد.

«یا نار کونى بردا و سلاما على ابراهیم.

اى آتش، براى ابراهیم خلیل(ع) خنک و مایه سلامتى باش.»(انبیاء،69).

همین دستور را انجام دادم و بیمار سلامتى خود را بازیافت.

یادگارى

به محضر امام حسن عسکرى(ع) رفتم و تقاضا کردم برایم به خط خود چیزى، به‏رسم یادگار، بنویسد تا هر وقت که خط آن بزرگوار را دیدم، بشناسم.

فرمود: بسیار خوب. احمد، خط درشت و ریز به نظرت گوناگون است، مبادا به شک‏بیفتى!

آنگاه دوات و قلم خواست. تقاضا کردم قلمى را که با آن مى‏نویسد، (به‏عنوان تبرک) به من ببخشد.

وقتى از نوشتن فارغ شد، با من صحبت کرد; قلم را با دستمال پاک کرد، به من‏داد و فرمود: «بگیر، احمد».

گفتم: فدایت‏شوم; مطلبى در خاطر دارم و به خاطر آن اندوهگینم. مى‏خواستم ازپدرتان بپرسم، توفیق نیافتم. اکنون مى‏خواهم از شما بپرسم.

فرمود: آن مطلب چیست؟

پاسخ داد: مولاى من، راویان از پدرانتان نقل کرده‏اند که: «پیامبران بر پشت،مومنان به طرف راست، منافقان به طرف چپ و شیطانها به رو مى‏خوابند.»

فرمود: این روایت درست است.

عرض کردم: مولاى من! هر چه مى‏کوشم به طرف راست‏بخوابم، نمى‏توانم.

امام حسن(ع) لختى سکوت کرد. آنگاه فرمود: «احمد، نزدیک بیا.» نزدیکش رفتم.

فرمود: دستت را زیر لباست‏ببر; چنین کردم. آنگاه حضرت، دست راست‏خود را به‏پهلوى چپ و دست دیگرش را به پهلوى راستم کشید و این کار را سه بار تکرارکرد. از آن زمان به بعد، نمى‏توانم به پهلوى چپ بخوابم

خبر قتل

هنگامى که‏مهتدى (چهاردهمین خلیفه عباسى) سرگرم جنگ با موالیان ترک بود،براى امام حسن‏عسکرى(ع) نامه نوشتم که: «آقاى من! خدا را سپاس که شرمهتدى را از مابازداشت، شنیده‏ام او شما را تهدید کرده و گفته است: به خدا آنها (اهل‏بیت(ع‏» را نابود مى‏کنم.»

امام حسن(ع) به خط خود چنین‏پاسخ داد: «این گونه‏رفتار او، عمرش را کوتاه کرد. از امروز تا پنج روزبشمار; او در روز ششم،بعد از آنکه خوار گردید، کشته خواهد شد.»

همان‏گونه‏که امام(ع) فرموده بود،تحقق یافت.

زندان على بن نارمش

زمانى امام حسن عسکرى(ع) را به زندان «على بن‏نارمش‏»بردند. او از دشمنان سرسخت آل على(ع) شمرده مى‏شد. ولى تحت تاثیر جذبه معنوى‏و سیماى ملکوتى امام قرار گرفت. هنوز بیش از یک روز از دستگیرى امام نگذشته‏بود، که در برابر امام خاضع شد، چهره بر خاک نهاد و تا خروج امام از زندان،دیده از زمین برنداشت.

او، از آن پس، بیش از همه امام را مى‏ستود و در شناخت جایگاه امام از همه‏بصیرتر بود.

 منبع : محمد میانجى، مجله کوثر، شماره 17 

امام چگونه به شهادت رسید؟

امام حسن عسکری

‏معتمد عباسى که همواره از محبوبیت و نفوذ معنوى امام در جامعه نگران بود، چون دید توجه مردم به امام روز بروز بیشتر مى‏شود و زندان و اختناق و مراقبت تاثیر معکوس دارد، سرانجام به همان شیوه مزورانه دیرینه متوسل شد و امام را پنهانى مسموم ساخت.

دانشمند نامدار جهان تشیع، «طبرسى‏» ، مى‏نویسد:

بسیارى از دانشمندان ما گفته‏اند: امام عسکرى-علیه السلام-بر اثر مسمومیت‏به شهادت رسید، چنانکه پدرش و جدش و همه امامان، با شهادت از دنیا رفته‏اند. (1)

 «کفعمى‏»، دانشمند معروف شیعه، مى‏گوید:

 او را «معتمد» مسموم ساخت (2) و «محمد بن جریر بن رستم‏» ، از دانشمندان شیعى در قرن چهارم، معتقد است که: امام عسکرى-علیه السلام-در اثر مسمومیت‏به درجه شهادت رسید. (3)

یکى از نشانه‏هاى شهادت امام توسط دربار عباسى، تحرکها و تلاشهاى فوق العاده‏اى بود که معتمد عباسى در روزهاى مسمومیت و شهادت امام، براى عادى جلوه دادن مرگ آن حضرت از خود نشان داد.

«ابن صباغ مالکى‏» ، یکى از دانشمندان اهل سنت، از قول «عبید الله بن خاقان‏» ، یکى از درباریان عباسى (که از احترام او نسبت‏به امام یاد کردیم) مى‏نویسد:

«... هنگام در گذشت ابو محمد حسن بن على عسکرى-علیه السلام-معتمد، خلیفه عباسى حال مخصوصى پیدا کرد که ما از آن‏شگفت زده شدیم و فکر نمى‏کردیم چنین حالى در او (که خلیفه وقت‏بود و قدرت را در دست داشت) دیده شود. وقتى «ابو محمد» (امام عسکرى) رنجور شد، پنج نفر از اطرافیان خاص خلیفه که همه از فقیهان دربارى بودند، به خانه او گسیل شدند. معتمد به آنان دستور داد در خانه ابو محمد بمانند و هر چه روى مى‏دهد به او گزارش کنند، نیز عده‏اى را به عنوان پرستار فرستاد تا ملازم او باشند، و همچنین به «قاضى بن بختیار» فرمان داد ده نفر از معتمدین را انتخاب کند و به خانه ابو محمد بفرستد و آنان هر صبح و شام نزد او بروند و حال او را زیر نظر بگیرند. دو یا سه روز بعد به خلیفه خبر دادند حال ابو محمد سخت‏تر شده و بعید است‏بهتر شود. خلیفه دستور داد شب و روز ملازم خانه او باشند و آنان پیوسته ملازم خانه آن بزرگوار بودند تا پس از چند روزى رحلت فرمود. وقتى خبر درگذشت آن حضرت پخش شد، سامراء به حرکت در آمد و سراپا فریاد و ناله گردید و بازارها تعطیل و مغازه‏ها بسته شد. بنى هاشم، دیوانیان، امراى لشکر، قاضیان شهر، شعرا، شهود و گواهان و سایر مردم براى شرکت در مراسم تشییع حرکت کردند، سامراء در آن روز یادآور صحنه یامت‏بود!

و روز هشتم ربیع الاوّل سال 260 هجرى، روز درد آلودى در شهرسامراء بود خبر شهادت امام عسکرى‏علیه السلام در عنفوان شباب همه جا را فراگرفت. بازارها تعطیل شدند و مردم شتابان و گریان به سوى خانه امام رفتند. مورخان این روز غمبار را به روز قیامت تشبیه کرده‏اند، چرا؟ چون‏توده‏هاى محرومى که مهر و محبت خود را نسبت به امام، از ترس‏سرکوب نظام همیشه در خود نهان مى‏داشتند، آنروز عنان عواطف‏خروشان خویش را از کف دادند. آه که اهل بیت نبوّت در راه تحکیم شالوده‏هاى دین و نشر ارزشهاى‏توحید چه رنجها که متحمّل نشدند. چه خونها که از آنان نریختند و چه حرمتها که ندریدند و حقوق‏وقرابت آنان را به رسول خدا رعایت نکردند.

براستى محنت اولیاى خدا در طول اعصار چه بى شمار بوده و پایگاه‏وپاداش آنان در پیشگاه پروردگار چه بزرگ است! این امام بزرگوارى که اینک از دنیاى آنان رخت بر مى‏بندد در حالى که‏هنوز از عمر مبارکش 28 سال نگذشته، با انواع محنتها دست و پنجه نرم‏کرد، از عهد متوکّل ستمکار و فرو مایه که دشمنى علیه اهل بیت رسالت ‏را سر لوحه کار خویش قرار داد و مزار ابى عبد اللَّه الحسین‏علیه السلام را ویران‏کرد تا دوران مستعین که به خاطر کینه ورزیدن به خاندان پیامبرصلى الله علیه وآله آن‏حضرت را نزد یکى از سر سخت ترین مردانش زندانى کرد. ( این مرد اوتاش نام داشت که بعداً پس از دیدن پاره‏اى از کرامتهاى امام، به امامت‏آن حضرت ایمان آورد ).

همین خلیفه، در دوران خویش نزدیک بود امام‏را بکشد امّا خداوند او را فرصت نداد و وى از خلافت بر کنار شد. همچنین معتز در روزگار خویش مى‏کوشید امام را دربند کند لیکن آن‏حضرت به درگاه خداوند تضرّع کرد تا آنکه معتز نیز از دنیا رفت. حتّى در روزگار مهتدى امام از آزار وى در امان نبود، او مى‏کوشیدامام را در تنگنا قرار دهد تا آنجا که زندانى‏اش کرد و قصد کشتنش رانمود. لیکن امام به یکى از اصحابش به نام ابو هاشم اطلاع داد که: "ابو هاشم! این ستمگر، قصد کرده مرا امشب بکشد، امّا خداوندعمر او را کوتاه گرداند. مرا فرزندى نیست و خداوند بزودى مرا فرزندى‏عطا خواهد فرمود".(4) بالاخره آنکه آن حضرت در دوره معتمد همواره تحت آزار و اذیت‏قرار داشت تا آنکه به دست وى به زندان افتاد.

آرى امام عسکرى‏علیه السلام بیشتر مدّت رهبرى خویش را در دشوارى‏وسختى گذارند و اکنون زمان وفات آن حضرت رسیده است: آیا امام به‏مرگ طبیعى وفات یافت؟ یا آنکه توسط زهر به شهادت رسید؟ زهر یکى از مشهورترین ابزارهاى ترور در نزد زمامداران آن عهد بوده‏ و ترس آنان نسبت به وجود رهبران دینى محبوبی مثل امام آنها را وامى‏داشته که با اتخاذ این روش ایشان را تصفیه کنند. دلیل دیگر ما بر اتخاذ این شیوه از سوى خلیفه، طرز بر خورد آنان باامام به هنگام بیمارى‏اش مى‏باشد. خلیفه به پنج تن از افراد مورد و ثوق‏خویش گفته بود که در طول مدّت بیمارى حضرت، همواره با او باشند. وى همچنین عدّه‏اى پزشک به خاطر آن حضرت طلبیده بود تا وى را شبانه ‏روز همراه باشند.(5)

امام حسن عسکری

علّت این امر چه بود؟ دو علّت مى‏توان براى چنین رفتار شگفت آورى‏پیدا کرد: نخست: برائت جستن از مسئولیت ترور امام در برابر توده‏ها برحسب ضرب المثلى که در میان سیاستمداران معروف است: او را بکش‏وزیر جنازه‏اش گریه کن. دوم: همه مردم و بویژه زمامداران مى‏دانستند که ائمه اهل بیت‏علیهم السلام‏همواره از احترام بسیار توده‏هاى مردم بر خوردارند و شیعه بر این باوراست که امامت در میان آنان یکى پس از دیگرى منتقل مى‏شود.

و اینک ‏این امام یازدهم است که مى‏خواهد از دنیا رخت بربندد. بنابر این باید حتماً او را جانشینى باشد، امّا این جانشین چه کسى است؟ خلفاى عبّاسى پیوسته مى‏کوشیدند به هنگام شهادت یکى از ائمه پى‏ببرند که جانشین او کیست؟ به همین علّت ائمه‏علیهم السلام نیز به هنگام احساس‏خطر بر جانشین خود او را پنهان مى‏کردند تا وقتى که خطر از بین برود.

از دیگر سو احادیثى که در باره حضرت مهدى (عج) وارد شده، ازخاور تا باختر را فرا گرفته است و دانشمندان مى‏دانند که مهدى ‏دوازدهمین جانشین است و اگر بگوییم که زمامداران عبّاسى چیزى از این‏احادیث نمى‏دانستند، نا معقول مى‏نماید. از همین روست که مى‏بینیم‏آنان پیوسته و با هر وسیله‏اى مى‏کوشند تا نور الهى را فرو نشانند امّاهیهات. به این دلیل است که معتمد عبّاسى، به هنگام شدت گرفتن بیمارى امام‏تدابیرى استثنایى مى‏اندیشد. پس از آنکه امام چشم از جهان فرو مى‏بندد، معتمد دستور مى‏دهدخانه او را بازرسى کنند و کنیزانش را زیر نظر بگیرند. او نمى‏دانست‏ خداوند خود رساننده فرمان و کار خویش است و امام منتظر بیشتر از پنج‏سال است که به دنیا آمده و از دید جاسوسان مخفى شده است و برگزیدگان‏شیعه با وى بیعت کرده‏ اند.بدین گونه امام بواسطه زهر معتمد شهید شد.(6)

پس از وفات و غسل و تکفین آن حضرت، ابو عیسى بن متوکّل ازجانب حکومت و به نیابت از خلیفه بر آن حضرت نماز گزارد و پس ازفراغت از نماز، صورت امام را نمایان ساخت و آن را بویژه به هاشمیهاوعلویها و مسئولان بلند مرتبه و قاضیان و پزشکان نشان داد و گفت: این‏حسن پسر على پسر محمّد پسر رضاست که به مرگ طبیعى، در بسترخویش مرده است و به هنگام رحلتش فلانى و فلانى از خادمان ومحرمان‏امیر المؤمنین و فلانى و فلانى از قاضیان وفلانى از پزشکان بر بالین اوحضور داشته‏اند آنگاه چهره مبارک آن حضرت را پوشاند.(7) این اقدامات براى این بود که مبادا پاى حکومت در قتل امام به میان‏آید، و همین امر نشانگر آن است که حکومت از جانب مردم متّهم به‏کشتن امام بوده است.بدینسان امام عسکرى‏علیه السلام رحلت کرد و از پس خویش راهى درخشان‏بر جاى نهاد تا نسلها از روشنى آن هدایت گردند.

آن حضرت را در همان اقامتگاه شریفش در شهر سامراء، در کنار مزارپدر بزرگوارش، به خاک سپردند که تا امروز نیز زیارتگاه مسلمانان‏است. درود خدا بر او باد روزى که زاده شد و روزى که به شهادت رسیدوروزى که زنده بر انگیخته خواهد شد. و درود خدا بر هواخواهان‏ و پیروان او تا روز رستاخیز.

 آخرین وصیت:‏

آفتاب امامت غروب مى‏کرد زیرا خداوند این گونه مقدّر کرده بود که‏این آفتاب از پس پرده غیبت صغرا و سپس غیبت کبرا پرتو افشانى کند. ازاین رو امام حسن عسکرى ‏علیه السلام بر دو بینش بسیار مهم تأکید کرد: نخست: تأکید بر شناخت غیبت و گرفتن بیعت براى ولى اللَّه اعظم ‏امام منتظر (عج). دوم: تحکیم شالوده‏ هاى مرجعیت دینى.

الف - گرفتن بیعت براى امام منتظر احادیث فراوانى در باره امام حجّت منتظرعلیه السلام وجود دارد که ازپیامبر وتمام ائمه‏علیهم السلام صادر شده امّا تأکید امام عسکرى بر این امر تأثیررساترى داشت. چون آن حضرت، شخصاً امام را براى خواص از یاران‏خویش مشخص کرد. همچنین روایتهاى فراوانى در این باره وارد شده که‏به ذکر یکى از آنها اکتفا مى‏ورزیم.

احمد بن اسحاق بن سعید اشعرى روایت کرده است که: بر امام حسن‏عسکرى وارد شدم و خواستم در باره جانشینش از وى بپرسم. امّا آن‏حضرت خود بدون مقدّمه فرمود: "احمد بن اسحاق! خداوند تبارک و تعالى از زمانى که آدم را آفریدزمین را از حجّت خدا بر خلقش خالى نگذاشته و تا روز قیامت هم خالى‏نخواهد گذارد به برکت وجود او است که بلا از مردم زمین دور مى‏شودوباران فرو مى‏بارد وبرکات زمین برون مى‏آیند". گفتم: فرزند رسول خدا! پس از تو امام و خلیفه کیست؟ پس شتابان وارد اتاق شد. سپس بیرون آمد و بچّه‏اى روى دوش گرفته‏بود صورتش گویى ماه شب چهارده بود و سه سال از عمرش مى‏گذشت. سپس امام فرمود: "احمد! اگر کرامت تو بر خداى عزّ و جل و بر حجّتهایش نمى‏بود، این‏کودکم را به تو نشان نمى‏دادم. او همنام و هم کنیه رسول خدا و کسى است‏که زمین را از عدل و داد پر مى‏کند پس از آنکه ستم و بیداد پر شده باشد. احمد! حکایت او در این امّت همچون حکایت خضر و همانندداستان ذو القرنین است. به خدا سوگند چنان غیبت درازى کند که هیچ‏کس از هلاکت در آن رهایى نیابد مگر آنکه خداوند او را بر اعتقاد به‏امامتش استوار کرده و در طول این مدّت با دعا براى تعجیل فرجش‏همراهى نموده باشد".(8)

ب - مرجعیت خردمندانه دینى‏ براى این امامت که امتداد رسالت الهى است باید کیان و موجودیت‏اجتماعى در جهان وجود داشته باشد. این کیان شیعیان مخلص وفداکارند.

از طرفى اینان نیز باید از نظامى اجتماعى و استوارى بر خوردار شوند تابتوانند در برابر رخدادها و مبارزه‏ جوئیها توانا باشند. این نظام در رهبرى‏مرجعیت تبلور مى‏یابد. بدین معنى که شیعیان به گرد محور عالمان الهى‏واُمَناى وى بر حلال وحرام، جمع شوند. از این رو در دوران امام‏عسکرى‏ علیه السلام شالوده نظام مرجعیت تحکیم یافت و نقش دانشمندان‏شیعه، بدین اعتبار که آنان وکلا ونوّاب و سفیران امام معصوم‏علیه السلام‏هستند، برجستگى ویژه‏اى پیدا کرد وروایتهاى فراوانى از امام‏عسکرى‏علیه السلام در باره نقش علماى دینى در بین مردم منتشر شد که یکى ازآنها همان روایت معروفى است که امام عسکرى‏علیه السلام از جدّ خویش امام‏صادق‏علیه السلام روایت کرده است و در آن آمده: "آن که از فقیهان خویشتندار است و دین خویش را پاسدار و با هوا وهوس‏خود ستیزه کار و امر مولاى خویش را فرمانبردار، پس بر عوام است که از اوتقلید کنند". از همین رو دانشمندان هدایت یافته، به نور اهل بیت‏علیهم السلام امور امّت‏را در دوران امام عهده دار شدند و با امام در باره مسائل مشکلّى که با آنهابر خورد مى‏کردند، نامه مى‏نگاشتند و امام هم پاسخهاى به آنها مى‏نوشت‏و نامه‏ ها را به امضاى (توقیع) خویش مهر مى‏کرد. این نامه‏ها پیش علمابه تواقیع معروف شد و برخى از آنها از سوى امام عسکرى‏علیه السلام شهرت‏ خاصّى کسب کردند.

-------------------------------------------------------------------------------

1) اعلام الورى، الطبعة الثالثة، دار الکتب الاسلامیة، ص 367.

2) حاج شیخ عباس قمى، الانوار البهیة، مشهد، کتابفروشى جعفرى، ص 162.

3) دلائل الامامة، نجف، منشورات المکتبة الحیدریة، 1383 ه. ق، ص 223.

4) حیاة الامام العسکرى، ص‏254، به نقل از مهج الدعوات، ص‏274.

5) حیاة الامام العسکرى، ص‏267 به نقل از ارشاد، شیخ مفید، ص‏383.

6) حیاة الامام العسکرى، ص‏267 به نقل از ارشاد ص‏383.

7) همان مأخذ، ص‏268 به نقل از ارشاد همان مأخذ صفحه.

8) حیاة الامام العسکرى، ص‏263.

منبع:

سیره پیشوایان، مهدى پیشوائى، ص656  

 

مبارزات امام حسن عسکرى علیه السلام

شهادت امام حسن عسکری

پیشوایان معصوم مظهر زیباى ارزشهاى متعالى انسان و تجلى آیات قرآنى در حیات اجتماعى و سیاسى خویشند. صفات متضاد در اقیانوس وجودشان به هم پیوند خورده و منظره دل‏انگیزى از انسان کامل را فرا روى عاشقان فضیلتها و پاکیها قرار داده است.

 شبانگاهان میعاد نیایشها و خلوت خالصانه آنها با معبود هستى است و روزها میدان جهاد و امید بخشیدن به آینده و نهراسیدن از شبهاى دیجور ظلم و ستم. دریاى فضیلت آنان مجموعه‏اى از بیم و امید، ولایت و برائت، شوق و اندوه، خروش و بردبارى، عبادت و جهاد و زهد و مسوولیت پذیرى در مسائل مهم اجتماعى است. همه اینها در سایه لطف الهى تحقق مى‏یابد که همواره جامعه را از وجود آنان بهره‏مند ساخته است. امام عسکرى (ع) ستاره درخشانى از منظومه نور و عصمت است. وقتى بر سجاده‏اش قامت نماز مى‏بندد، از همه دنیا مى‏برد، عابدان را به حسرت وا مى‏دارد و انسانهاى دور افتاده از وصال و فطرت را به ساحل بندگى رهنمون مى‏شود. صالح ابن وصیف، زندانبان حضرت، بدین امر اعتراف کرده است.

او در پاسخ به کسانى که او را به سخت‏گیرى بیشتر فرا مى‏خواندند، گفت: چه کنم؟ شرورترین افراد را بر وى مى‏گمارم، ولى پس از چندى جذبه‏اش آنان را به نماز و روزه وا مى‏دارد. امام (ع) در صحنه‏هاى اجتماعى - سیاسى نیز براى حق‏باوران و عدالت‏جویان الگویى جامع است. تحمل شجاعانه زندان و سازماندهى شیعیان و حفظ آنها از طاغوت زمان که هریک در این نوشتار جداگانه مورد بررسى قرار مى‏گیرد، بخشى از اقدامهاى آن امام راستین در عرصه‏هاى فراز و نشیب اجتماع و سیاست است.

امام عسکرى (ع) و زندانهاى طاغوت

هرچند حضور اجبارى امام حسن (ع) در محله «عسکر» شهر سامرا که شهرت عسکرى را برایش به ارمغان آورد، نوعى زندان شمرده مى‏شود; اما طاغوتیان به این مقدار بسنده نکردند و بارها حضرت را به زندانهاى مخوف افکندند. بى‏تردید این زندانها نتیجه رویارویى آن بزرگوار به چهار خلیفه عباسى (المستعین بالله، المعتز بالله، المهتدى بالله، المعتمد بالله) بود; مبارزاتى که نگاهى گذرا بدان سودمند مى‏نماید: 1- مرحوم کلینى مى‏نویسد: امام عسکرى (ع) را نزد على بن «نارمش‏» زندانى کردند. او ناصبى بود و بر آل ابى طالب سخت مى‏گرفت. درباریان به وى سفارش کردند که بر حضرت سخت‏بگیرد; ولى هنوز یک روز از زندانى شدن امام نگذشته بود که ابن نارمش تحول یافت و چنان شد که از هیبت و عظمت امام چشم از زمین برنمى‏داشت. چندى بعد، المستعین، خلیفه عباسى، تصمیم گرفت‏حضرت را به قتل برساند. او به سعید دربان دستور داد امام (ع) را سمت کوفه برده، در راه نابود سازد. این خبر میان شیعیان منتشر شد. پاکدلان ضمن نامه‏اى حضرت را از این تصمیم آگاه ساختند. امام در پاسخ آنان چنین نوشت: من از خدا خواستم این طاغوت را تا سه روز دیگر از میان بردارد. دعاى امام به اجابت رسید و روز سوم ترکها المستعین را از خلافت‏برکنار کردند. 2- ابى هاشم جعفرى مى‏گوید: من همراه امام عسکرى (ع) در زندان مهتدى بودم. حضرت به من فرمود: ابو هاشم، این طاغوت مى‏خواهد امشب مرا به قتل برساند; ولى در این شب، عمرش پایان مى‏یابد. او فرزندى ندارد; ولى خداوند به من فرزندى عنایت‏خواهد کرد. خلیفه، بامداد، به وسیله‏ى ترکان به قتل رسید، ناآگاهان با معتمد بیعت کردند و ما سالم ماندیم. 3- وقتى «معتمد»، خلیفه عباسى، حضرت را همراه برادرش «جعفر» به زندان على بن حزین فرستاد، پیوسته از حال وى مى‏پرسید و على بن حزین پاسخ مى‏داد: روزها را به روزه و شبها را به عبادت مى‏گذراند. معتمد روزى تصمیم گرفت امام (ع) را آزاد سازد. على بن حزین پیام معتمد را به حضرت ابلاغ کرد. حضرت از زندان بیرون آمد و منتظر ماند تا جعفر نیز به وى بپیوندد. على بن حزین گفت: منتظر نمانید، تنها فرمان آزادى شما آمده است. امام فرمود: به معتمد بگو، من و جعفر با هم دستگیر شدیم و مى‏دانى که اگر تنها برگردم، چه خواهد شد؟ این پیام سبب شد معتمد با آزادى جعفر نیز موافقت کند. صمیرى مى‏گوید امام در حال بیرون رفتن این آیه را تلاوت فرمود: (یریدون لیطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو کره الکافرون)(صف، 61: 8) اراده مى‏کنند نور الهى را با دهانهاشان خاموش کنند، اما خداوند نورش را کامل مى‏کند، هرچند کافران را ناخوشایند باشد. سالهاى زندان بر امام بسیار سخت مى‏گذشت. رفتار زندانبانان اغلب بسیار وحشت‏زا بود. در یکى از زندانها همسر زندانبان شوهرش را نصیحت کرد و ضمن یادآورى شخصیت الهى حضرت، او را از بدرفتارى باز داشت. مرد گفت: تصمیم دارم وى را میان درندگان بیفکنم. آنگاه از مسؤولان اجازه گرفت و حضرت را میان درندگان افکند. البته درندگان حرمت فرزند فاطمه (س) را نگاه داشتند و بى‏هیچ آزارى پیرامونش حلقه زدند.

منبع:

ماهنامه کوثر شماره 28

 

معجزات وکرامات امام عسکرى(ع)

شهادت امام حسن عسکری

خداى تعالى پیامبران و اوصیاى ایشان (ع) را با معجزاتى که دیگر افراد بشر از آوردن نظیر آنها عاجزند، یارى کرده است تا گواه راستین بر درستى خیر و هدایتى باشد که از طرف خدا براى مردم آورده‏اند، که اگر این یارى خدا نبود، آنان در انجام رسالت خود سست مى‏شدند و کسى گفته‏هاى آنان را تصدیق نمى‏کرد. از جمله امدادهاى الهى آن است که آنچه در باطن مردم مى‏گذشت و در اعماق دلهاشان پنهان داشتند و آنچه را که در آینده اتفاق مى‏افتاد از همه آنها آگاه مى‏فرمود، خداى تعالى این عنایت را به ائمة هدى (ع) از جمله به امام بزرگوار ابو محمد (ع) فرموده بود که ما به برخى از موارد مهمى که از آن حضرت رسیده است اشاره مى‏کنیم:

1- حسن نصیبى نقل کرده، مى‏گوید: در دلم گذشت که آیا عرق جنب پاک است، یا نه؟ به در منزل امام ابو محمد، حسن عسکرى (ع) آمدم تا از آن حضرت بپرسم، شبانگاه به منزل او رسیدم و در آن جا اقامت کردم چون سفیده صبح دمید امام (ع) از منزل بیرون شد، دید من خوابیده‏ام، مرا بیدار کرد و فرمود:

«اگر عرق جنب از حلال باشد، آرى پاک است و اگر از حرام باشد، نه.»1

2- اسماعیل بن محمد عباسى روایت کرده، مى‏گوید: از حاجتى که داشتم خدمت ابو محمد (ع) شکایت کردم و قسم یاد کردم که نه یک درهم و نه بیشتر، هیچ مبلغى نزد من نیست، امام رو به من کرد و فرمود:

«آیا به دروغ سوگند مى‏خورى، در حالى که دویست دینار در زیر زمین پنهان کرده‏اى؟ البته این حرف را بدان جهت نمى‏گویم که چیزى ندهم! (آن وقت رو به غلامش کرد و فرمود:) آنچه همراهت هست به این مرد بده».

غلام، صد دینار به من داد، سپس رو به من کرد و فرمود:

«تو آن پولهایى را که دفن کرده‏اى با وجود نیاز شدیدى که دارى از دست خواهى داد.»

اسماعیل مى‏گوید: بعدها احتیاج پیدا کردم هر چه جستم نیافتم پیگیرى کردم دیدم پسرم جاى آنها را یافته و آنها را دزدیده و فرار کرده است .2

3- محمد بن حجر، در خدمت امام ابو محمد (ع) از ظلم و جور عبدالعزیز و یزید بن عیسى شکایت کرد، امام علیه السلام در پاسخ وى نوشت:

«اما عبدالعزیز را من کفایت کردم و اما یزید، در برابر خداى عزوجل تو با او باید بایستید».

چند روزى بیش نگذشت که عبدالعزیز هلاک شد و اما یزید، که محمد بن حجر را به قتل رساند که در پیشگاه خدا (براى رسیدگى به حسابشان) باید حاضر شوند!3

4- از ابوهاشم نقل کرده‏اند،که گفت: خدمت امام ابو محمد (ع) از تنگناى زندان و سنگینى کنده و زنجیر شکایت کردم ،امام (ع) به من نوشت: امروز نماز ظهر را در منزلت خواهى خواند و همین طور شد، از زندان موقع ظهر آزاد شد و نماز را در منزلش به جا آورد. 4

5- ابو هاشم نقل کرده، مى‏گوید: در تنگناى معیشت بودم، خواستم از امام ابو محمد (ع) چیزى مطالبه کنم خجالت کشیدم، وقتى که به منزل رسیدم دیدم صد دینار برایم فرستاده و نوشته است:

«هر وقت نیازى داشتى از تقاضا شرم مکن! زیرا تو به مقصودت خواهى رسید.»5

6- ابوهاشم، این مرد موثق و امین مى‏گوید: از ابو محمد علیه السلام شنیدم که مى‏فرمود:

«بهشت دروازه‏اى دارد به نام معروف، که جز اهل خیر و نیکوکاران از آن دروازه وارد نشوند.»

من با شنیدن این سخن، خدا را سپاس گفتم و خوشحال شدم که احتیاجات مردم را برآورده مى‏سازم، امام ابو محمد (ع) رو به من کرد و فرمود:

«آرى، من از آنچه در دلت گذشته آگاهم، براستى که نیکوکاران در دنیا و در آخرت ،اهل خیر به شمار مى‏آیند، اى ابوهاشم خداوند تو را از ایشان قرار دهد و بیامرزد»6

7- محمد بن حمزه دورى، نقل کرده است، مى‏گوید: خدمت امام ابو محمد (ع) نامه‏اى نوشتم و از آن حضرت تقاضا کردم دعا کنند تا ثروتمند شود. زیرا که در سختى زندگى به سر مى‏بردم و مى‏ترسیم که کارم به رسوایى کشد، امام (ع) در پاسخ من نوشت:

«مژده باد تو را که از طرف خداى متعال بى‏نیازى برایت مقدر شده است، پسر عمومیت، یحیى بن حمزه از دنیا رفت و صد هزار درهم از او بجا مانده و جز تو وارثى ندارد و بزودى آن مبلغ به دست تو خواهد رسید، پس شکر خدإ؛ّّه را به جاى آور و مقتصد باشد و از اسراف بپرهیز.»

همان طور که امام (ع) فرموده بود پس از چند روز خیر مرگ پسر عمویم رسید و آن مبلغ عاید من شد و تنگدستى من برطرف گردید. حق خدا را دادم و به برادران دینى کمک کردم و پس از آن به اعتدال عمل کردم در صورتى که قبلاً ولخرجى مى‏کردم‏ 7!

8- محمد بن حسن بن میمون مى‏گوید: طىّ نامه‏اى که به خدمت مولایم امام عسکرى (ع) نوشتم از تنگدستى خود شکایت کردم، آنگاه با خود گفتم ؛ مگر امام صادق (ع) نفرموده است:

«تنگدستى با محبت ما بهتر است از ثروتمندى با دشمنان ما، و کشته شدن با ولایت ما بهتر است از زندگى با دشمنان ما».

جواب نامه من چنین آمد:

«همانا خداى عزوجل، وقتى که گناهان دوستان ما زیاد مى‏شود، به وسیله تنگدستى، گناهان ایشان را محو مى‏کند؛ و بسیارى از گناهان را مى‏بخشد، آرى همان طور که در خاطر تو گذشت، تنگدستى با ما بهتر است از مالدارى با دشمنان ما، در حالى که ما پشتیبان کسى هستیم که به ما پناه آورد و نوریم براى هر که از ما روشنى خواهد و پناهیم براى کسى که به ما پناهنده شود، هر که ما را دوست بدارد در مراتب عالیه با ماست و هر که از ما رو برتابد، به رو در آتش دوزخ مى‏افتد...»8

9- ابو جعفر هاشمى مى‏گوید: من با گروهى در زندان بودیم که ابو محمد (ع) نیز با برادرش جعفر زندانى شدند، به حال آن حضرت رقت کردیم و من صورت امام حسن (ع) را بوسیدم و او را روى فرشى که زیر پایم بود نشاندم، جعفر نیز در نزدیکى ما نشست، مأمور زندان آن حضرت، صالح بن وصیف بود، مردى از قبیله جحم نیز همراه ما در زندان بود که مى‏گفت؛ از آل على است. امام ابو محمد (ع) نگاهى به ما کرد و فرمود:

«اگر در میان شما نبود آن کسى که از شما نیست، هر آینه به شما اطلاع مى‏دادم و چیزهایى مى‏آموختم تا وقتى که خداوند وسیله نجات شما را فراهم کند.»

امام (ع) با این فرمایش به آن مرد جحمى اشاره کرد و فرمود؛ این مرد از شما نیست و از او بترسید، زیرا که درمیان لباسهایش کاغدى هست که هر چه مى‏گویید براى خلیفه مى‏نویسد، یکى از زندانیان فورى به سراغ جحمى رفت و لباسهاى او را بررسى کرد پس آن نوشته را یافت که آن جمع را متهم کرده و نوشته بود که آنها مى‏خواهند زندان را سوراخ کرده و از زندان فرار کنند.9

10- احمد بن محمد نقل کرده، مى‏گوید: به خدمت امام ابو محمد (ع) - موقعى که مهتدى عباسى شروع به کشتن شیعیان کرده بود - نامه‏اى نوشتم و عرض کردم: مولاى من! سپاس خدا را که این ظالم را از تو باز داشته است من شنیده بودم که او شما را هم به قتل تهدید مى‏کرد و مى‏گفت: به خدا سوگند که بزودى او را تبعید خواهم کرد! امام (ع) در پاسخ من، به خط مبارک خود نوشت:

«عمر او کوتاهتر از آن است که به این کار دست بزند، از امروز، پنج روز بشمار او در روز ششم پس از ذلت و خوارى که خواهد دید، کشته مى‏شود...»10 و همین طور شد.

11- ابوهاشم نقل کرده است، مى‏گوید: فهنکى از امام ابو محمد (ع) پرسید: چرا در میراث هر مرد دو سهم و هر زنى یک سهم مى‏برد؟ امام (ع) در پاسخ وى نوشت:

«به خاطر این که زن جهاد ندارد و نفقه و دیه و غرامت بر او تعلق نمى‏گیرد.»

ابو هاشم مى‏گوید: در دلم گذشت که این مسأله از جمله مسائلى بود که ابن ابى العوجاء از امام صادق (ع) سؤال کرده و آن حضرت نیز نظیر همین پاسخ را داد. امام ابو محمد (ع) رو به من کرد و فرمود:

«آرى این همان سؤال ابن ابى العوجاء است و پاسخ ما هم یکى است، زیرا که معناى مسأله یکى و آنچه براى اولین ما گذشته بر آخرین فرد ما نیز همان مى‏گذرد و اول و آخر ما در علم و امر الهى برابریم، البته رسول خدا و امیرالمؤمنین - صلوات اللّه علیهما از فضیلت مخصوص به خود بر خوردارند».11

شهادت امام حسن عسکری

12- ابو هاشم نقل کرده، مى‏گوید: یکى از شعیان به محضر امام ابو محمد (ع) نامه‏اى نوشت و در آن نامه درخواست دعا کرده بود، امام (ع) در پاسخ وى این دعا را نوشت:

«یا اسمع السامعین، و یا أبصر المبصرین، و یا أنظر الناظرین و یا اسرع الحاسبین و یا أرحم الراحمین، و یا أحکم الحاکمین، صل على محمد و آل محمد، و أوسع لى فى رزقى و مدلى فى عمرى، و امنن على برحمتک، و اجعلنى ممن تنتصربه لدینک ولا تستبدل بى غیرى.»

اى شنواترین شنوندگان، و اى بیناترین بینندگان، و اى نگاه کننده‏ترین نگاه کنندگان، و اى آن که از همه حسابگران زودتر به حساب مى‏رسى، و اى حاکمترین حاکمان، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در روزى من گشایش بخش و بر عمرم بیفزا و به لطف و رحمتت بر من منت گذار و مرا از جمله کسانى قرار ده که به وسیله آنها دینت را یارى مى‏کنى و به جاى من کسى دیگر را قرار مده!

ابوهاشم مى‏گوید: با خود گفتم: بار خدایا مرا از جمله حزب خودت و در زمره خود قرار بده! امام ابو محمد (ع) رو به من کرد و فرمود:

«آرى، تو در حزب و در زمره او هستى به شرط آن که به خدا ایمان داشته باشى و پیامبر او را تصدیق نمایى» 12.

13- شاهویة بن عبدربه روایت کرده است، مى‏گوید: برادرم صالح زندانى بود، خدمت مولایم ابو محمد (ع) نامه‏اى نوشتم و چند مسأله پرسیدم، امام پاسخ همه آنها را داده بود و نوشته بود:

«برادرت صالح، همان روزى که نامه‏ام به دست تو مى‏رسد، از زندان خلاص مى‏شود، و تو مى‏خواستى راجع به او بپرسى، فراموش کردى!»

پاسخ امام رسید، در همان بین که داشتم نامه را مى‏خواندم، ناگاه بعضى از مردم آمدند، بشارت دادند که برادرم آزاد شده و طولى نکشید که برادرم آمد او را دیدم و نامه را براى او نیز خواندم.13

14- ابوهاشم نقل کرده، مى‏گوید: در دلم گذشت که آیا قرآن مخلوق است یا نه؟

امام (ع)، نگاهى به من کرد و فرمود:

«اى ابوهاشم خداوند آفریدگار همه چیز است و جز او همه چیز مخلوق است».14

15- ابو هاشم روایت کرده، مى‏گوید: خدمت امام ابو محمد (ع) شرفیاب شدم و مى‏خواستم، نگینى درخواست کنم تا انگشترى براى تبرک از آن بسازم، نشستم و یادم رفت که براى چه آمده بودم وقتى که خواست خدا حافظى کنم و برگردم، امام (ع) انگشترى مرحمت کرد و لبخندى زد، فرمود:

«تو نگینى مى‏خواستى و من انگشترى به تو دادم، تو سودى هم از نگین بردى، پروردگار آن را بر تو گوارا کند.»

ابو هاشم مى‏گوید: من تعجب کردم، عرض کردم: مولاى من براستى که تو ولى خدایى و آن امامى هستى که من دین خدا را به لطف و اطاعت او به دست آورده‏ام. آنگاه فرمود:

«اى ابوهاشم! خداوند تو را بیامرزد.»15

16- ابو هاشم نقل کرده، مى‏گوید: از ابو محمد (ع) شنیدم که مى‏فرمود:

«خداوند روز قیامت چنان گذشت و عفومى‏کند که بر قلب کسى خطور نکرده تا آن جا که مشرکان مى‏گویند: به خدا سوگند که ما مشرک نبوده‏ایم!»

(ابوهاشم مى‏گوید:) من با خود گفتم: یکى از شیعیان اهل مکه براى من نقل کرد که رسول خدا (ص) آیه مبارکه (ان الله یغفر الذنوب جیعاً) یعنى خداوند همه گناهان را مى‏آمرزد را تلاوت کرد و مردى پرسید: یا رسول الله! حتى کسى را که مشرک است؟! من این را در قلبم گذراندم و با خودم مى‏گفتم که ناگهان امام ابو محمد (ع) رو به من کرد و این آیه شریفه را تلاوت کرد:

«ان الله لا یغفر ان یشرک به ویغفر مادون ذالک لمن یشاء»16

یعنى همانا خداوند از گناه کسى که به او شرک آورده نمى‏گذرد و جز آن هر که را بخواهد مى‏آمرزد. (و فرمود:) «او بد حرفى زده و بد روایت کرده است »17

مورخان رویدادهاى زیادى از علم امام ابو محمد (ع) درباره آنچه در دل اشخاص مى‏گذشت و راجع به اطلاع از امور غیبى و جریانات و پیشامدها، نقل کرده‏اند که تمام اینها نشانه‏هاى قاطع بر امامت آن بزرگوار است زیرا که کسى غیر از امام چنین اطلاعاتى ندارد و از این قبیل مسائل آگاه نیست، شایان ذکر است که بیشتر این رویدادها را ابوهاشم نقل کرده که مورد اعتماد اسلام و از علماى برجسته است و از جمله خواص دو امام، ابوالحسن و ابو محمد (ع) بوده و بسیارى از معجزات ایشان را مشاهده کرده و مى‏گوید: هیچ روزى به حضور امام ابوالحسن و ابو محمد (ع) وارد نشدم مگر این که برهان و دلیلى درباره امامت ایشان را دیدم .18

________________________________________

1- مرآة الزمان: 6/ورق 192 عکسبردارى شده در کتابخانه امام امیرالمؤمنین به شماره 2765.

2- نور الابصار: 153.

3- مناقب آل ابى طالب: 433/4.

4- اعلام الورى: 153.

5- الشاقب فى المناقب: 241 از محمد بن على گرگانى، محفوظ به شماره (357) کتابخانه امام امیرالمؤمنین.

6- نورالابصار: 152.

7- نور الابصار: 152، الدر النظیم، در مناقب ائمه.

8- مناقب آل ابى طالب: 435/4.

9- الدر النظیم، در مناقب ائمه از کتب عکس بردارى شده کتابخانه امیرالمؤمنین به شمار 2879.

10- اعلام الورى: 375.

11- مناقب: 437/4 ، اعلام الورى: 374.

12- اعلام الورى: 374.

13- مناقب: 438/4.

14- مناقب: 436/4.

15- اعلام الورى: 375، مناقب: 437/4.

16- سوره نساء 116.

17- الدر النظیم.

18- اعلام الورى: 375.

 منبع: تحلیلى از زندگانى امام حسن عسکرى (ع)، ص 62 - 70.

 

امام حسن عسکری (ع) از نگاه استاد مطهری (ره)

شهادت امام حسن عسکری

وجود مقدس امام حسن عسکرى علیه السلام از ائمه‏اى هستند[که تحت فشار بسیار بودند]چون هر چه که دوران ائمه[به دوره امام عصر علیه السلام]نزدیکتر مى‏شد کار بر آنها سخت‏تر مى‏گردید.ایشان در سامرا بودند که در آن وقت مرکز خلافت‏بود.از زمان‏«معتصم‏»مرکز خلافت از بغداد به سامرا منتقل شد. مدتى آنجا بود، دو مرتبه برگشت.علتش هم این بود که لشکریان معتصم خیلى به مردم ظلم مى‏کردند و مردم شکایت کردند و ابتدا معتصم گوش نکرد ولى بالاخره هر طور بود راضى‏اش کردند و او براى اینکه سپاهیان از مردم دور باشند مرکز را به سامرا منتقل کرد.

امام عسکرى و امام هادى علیهما السلام اجبارا در سامرا به سر مى‏بردند، در محلى که به نام‏«العسکر»یا«العسکرى‏» نامیده مى‏شد، یعنى محلى که محل سپاهیان و در واقع پادگان بود، یعنى خانه‏اى که در آن زندگى مى‏کردند برایشان انتخاب شده بود که مخصوصا در پادگان باشند و تحت نظر. ایشان در بیست و هشت‏سالگى از دنیا رفتند(پدر بزرگوارشان هم در حدود چهل و دو ساله بودند که از دنیا رفتند)و دوره‏امامتشان فقط شش سال طول کشید.

علت عمده این که اینقدر امام شدید تحت نظر بود این بود که این مطلب شایع بود و مى‏دانستند که مهدى امت از صلب این وجود مقدس ظهور مى‏کند.

به نص تواریخ، تمام این مدت شش سال یا در حبس بودند یا اگر هم آزاد بودند ممنوع المعاشرة و ممنوع الملاقات بودند.از نظر معاشرت آزادى نداشتند،اگر هم احیانا رفت و آمدهایى مى‏شد یا گاهى حضرت را مى‏خواستند،تحت نظر بودند،وضع عجیبى بود.

مى‏دانید که هر یک از ائمه گویى یک خصلت‏خاص بیشتر در او ظهور داشته است که خواجه نصیر در آن دوازده بند خودش هر یک از ائمه را با یک صفتى توصیف مى‏کند که بیشتر در او ظهور داشته است. وجود مقدس امام عسکرى علیه السلام به جلالت و هیبت و رواء (1) به اصطلاح، ممتاز بودند یعنى اساسا عظمت و هیبت و جلالت در قیافه ایشان به نحوى بود که هر کس که ایشان را ملاقات مى‏کرد تحت تاثیر آن سیما قرار مى‏گرفت قبل از اینکه سخن بگویند و او از علم ایشان چیزى بفهمد. وقتى که سخن مى‏گفتند دریاى مواجى شروع مى‏کرد به سخن گفتن، دیگر تکلیفش روشن است.

در بسیارى از حکایات و روایات این قضیه کاملا مشخص و محرز است. حتى دشمنان با اینکه ایشان را سخت تحت تعقیب داشتند و گاهى به زندان مى‏بردند وقتى که با حضرت روبرو مى‏شدند وضع عجیبى داشتند، نمى‏توانستند در مقابل ایشان خضوع نکنند، که در این زمینه داستانى را محدث قمى در کتاب الانوار البهیه از احمد بن عبید الله بن خاقان، پسر وزیر المعتمد على الله، و او از پدرش نقل مى‏کند در حالى که خودش هم حضور داشته است. داستان فوق العاده عجیبى است که وقت گفتنش را عجالتا ندارم.

علت عمده این که اینقدر امام شدید تحت نظر بود این بود که این مطلب شایع بود و مى‏دانستند که مهدى امت از صلب این وجود مقدس ظهور مى‏کند. همان کارى که فرعون با بنى اسرائیل مى‏کرد که چون شنیده بود کسى از بنى اسرائیل متولد مى‏شود که زوال ملک فرعون و فرعونیها به دست او خواهد بود پسرهاى بنى اسرائیل را مى‏کشت و فقط دخترها را زنده نگه مى‏داشت و زنهایى را مامور کرده بود بروند در خانه‏هاى بنى اسرائیل و ببینند کدام زن حامله است و هر زنى را که حامله بود تحت نظر بگیرند،عین این کار را دستگاه خلافت‏با امام عسکرى علیه السلام انجام مى‏داد.چه خوب مى‏گوید مولوى:

حمله بردى سوى در بندان غیب       تا ببندى راه بر مردان غیب

این احمق فکر نمى‏کرد که اگر این خبر راست است مگر تو مى‏توانى جلوى امر الهى را بگیرى؟!هر چند وقت‏یک بار مى‏فرستادند به خانه حضرت به تفتیش، مخصوصا وقتى که امام از دنیا رفت، چون گاهى مى‏شنیدند که حضرت مهدى متولد شده‏اند. راجع به ولادت ایشان هم داستان را همه شنیده‏اید که خداى متعال ولادت این وجود مقدس را مخفى کرد و در حین ولادت کمتر کسى متوجه شد. ایشان شش ساله بودند که پدر بزرگوارشان از دنیا رفتند.در دوران کودکى، شیعیان خاص از هر جا که مى‏آمدند حضرت ایشان را به آنها ارائه مى‏دادند. ولى عموم مردم اطلاع نداشتند، اما این خبر بالاخره پیچیده بود که پسرى براى حسن بن على عسکرى متولد شده است و او را مخفى مى‏کنند.

گاهى مى‏فرستادند به خانه حضرت که این بچه را به خیال خود پیدا کنند و بکشند و از بین ببرند، ولى کارى که خدا مى‏خواهد مگر بنده مى‏تواند بر ضد آن عمل کند؟!یعنى وقتى قضاى حتمى الهى در یک جا باشد دیگر بشر نمى‏تواند کارى در آنجا بکند. بعد از وفات حضرت و نیز مقارن با وفات حضرت، مامورین ریختند خانه امام را تفتیش کامل کردند و زنهاى جاسوسه خودشان را فرستادند که تمام زنها، کنیز و غیر کنیز را تحت نظر بگیرند، ببینند آیا زن حامله‏اى وجود دارد یا نه؟ یکى از کنیزان را احتمال دادند که حامله باشد.او را بردند تا یک سال نگاه داشتند، بعد فهمیدند که اشتباه کرده‏اند و چنین قضیه‏اى نبوده است.

وجود مقدس امام عسکرى مادرى دارد به نام‏«حدیث‏»که به لقب‏«جده‏»معروف است.

چون جده حضرت حجت(عجل الله تعالى فرجه)بودند ایشان را«جده‏»مى‏گفته‏اند. زنهاى دیگرى هم در تاریخ هستند که به اعتبار اینکه شهرتشان به اعتبار نوه‏شان است اینها را«جده‏»مى‏گویند، از جمله جده شاه عباس است که دو تا مدرسه هم در اصفهان به نام‏«جده‏»داریم. زنى که شهرتش به نام نوه‏اش باشد قهرا به نام‏«جده‏»معروف مى‏شود. این زن بزرگوار به نام‏«جده‏»معروف شد.ولى تنها جده بودن سبب شهرتش نشد، مقامى دارد، عظمتى دارد، جلالتى دارد، شخصیتى دارد که نوشته‏اند(مرحوم محدث قمى رضوان الله علیه هم در الانوار البهیة مى‏نویسد)بعد از امام عسکرى مفزع الشیعه بود یعنى ملجا شیعه این زن بزرگوار بود.

قهرا در آن وقت-چون امام عسکرى بیست و هشت‏ساله بوده‏اند که از دنیا رفته‏اند،على القاعده مطابق سن امام هادى هم حساب کنیم-زنى بین پنجاه و شصت‏بوده است.اینقدر زن‏با جلالت و با کمالى بوده است که شیعه هر مشکلى برایش پیش مى‏آمد به این زن عرضه مى‏داشت.

مى‏دانید که هر یک از ائمه گویى یک خصلت‏خاص بیشتر در او ظهور داشته است که خواجه نصیر در آن دوازده بند خودش هر یک از ائمه را با یک صفتى توصیف مى‏کند که بیشتر در او ظهور داشته است. وجود مقدس امام عسکرى علیه السلام به جلالت و هیبت و رواء (1) به اصطلاح، ممتاز بودند یعنى اساسا عظمت و هیبت و جلالت در قیافه ایشان به نحوى بود که هر کس که ایشان را ملاقات مى‏کرد تحت تاثیر آن سیما قرار مى‏گرفت

مردى مى‏گوید به خدمت عمه امام عسکرى حکیمه خاتون دختر امام جواد رفتم، با ایشان صحبت کردم راجع به عقاید و اعتقادات مساله امامت و غیره. ایشان عقاید خود را گفت تا رسید به امام عسکرى. بعد گفت فعلا امام من فرزند اوست که الآن مستور و مخفى است.گفتم حال که ایشان مخفى هستند اگر ما مشکلى داشته باشیم به چه کسى رجوع کنیم؟ فت‏به جده رجوع کنید.گفتم:عجب!آقا از دنیا رفت و به یک زن وصیت کرد؟!فرمود: امام عسکرى همان کار را کرد که حسین بن على کرد.حضرت امام حسین وصى واقعى‏اش و وصى او در باطن على بن الحسین بود ولى مگر بسیارى از وصایاى خودش را در ظاهر به خواهرش زینب سلام الله علیها نکرد؟عین این کار را حسن بن على العسکرى کرد. وصى او در باطن این فرزندى است که مخفى است ولى در ظاهر که نمى‏شد بگوید وصى من اوست. در ظاهر وصى خودش را این زن با جلالت قرار داده است.

باسمک العظیم الاعظم الاعز الاجل الاکرم یا الله...

پروردگارا ما را قدر دان اسلام و قرآن قرار بده.

پروردگارا ما را قدر دان پیغمبر اکرم قرار بده، ما را قدر دان اهل بیت اطهار قرار بده، انوار محبت و معرفت‏خودت در دلهاى ما بتابان، انوار معرفت و محبت پیغمبر و آل پیغمبر در دلهاى ما قرار بده. اموات ما مشمول عنایت و رحمت و مغفرت خودت بفرما.

پى‏نوشت:

1- [به معنى حسن منظر].

منبع:

مرتضى مطهرى، مجموعه آثا، ر جلد ، 18 صفحه 147

 

امام عسکری(علیه السلام) و تحکیم مرجعیت

               شهادت امام حسن عسکری

آقای من! همیشه‏ این امکان براى من نیست که خدمت شما مشرّف شوم. پس سخن چه‏ کسى را بپذیرم و فرمان چه کسى را اطاعت کنم؟...

این کلامی است که احمد بن اسحاق خطاب به مولای خویش امام عسکری (علیه السلام) بیان می کند و چه بسا حرف دل امروز تک تک شیعیان باشد. واقعا ما که در دوران غیبت امام زمانمان هستیم، باید چه کنیم و تکلیفمان چیست؟

مسلم است که شیعیان باید از نظام استوار اجتماعى برخوردار شوند تا بتوانند در برابر رخدادها و مبارزه‏جوئیها توانا باشند. این نظام، در رهبرى‏ مرجعیّت تبلور مى‏یابد؛ بدین معنى که شیعیان به گرد محور عالمان الهى‏ واُمَناى وى بر حلال و حرام، جمع می شوند. از این رو بود که در دوران امام‏عسکرى‏(علیه السلام)، شالوده نظام مرجعیّت تحکیم یافت و نقش دانشمندان‏ شیعه، بدین اعتبار که آنان وکلا، نوّاب و سفیران امام معصوم‏(علیه السلام‏) هستند، برجستگى ویژه‏اى پیدا کرد.

روایتهاى فراوانى از امام‏عسکرى(‏علیه السلام) در باره نقش علماى دینى در بین مردم منتشر شد که یکى ازآنها همان روایت معروفى است که امام عسکرى‏(علیه السلام) از جدّ خویش، امام ‏صادق‏(علیه السلام) روایت کرده اند و در آن آمده است:

آن کسی از فقیهان که خویشتندار می باشد و دین خویش را پاسدار و با هوا وهوس‏ خود ستیزه کار و امر مولاى خویش را فرمانبردار است، پس بر عموم (مردم) است که از او تقلید کنند.

از همین رو دانشمندان هدایت یافته به نور اهل بیت‏(علیهم السلام)، امور امّت ‏را در دوران امام یازدهم عهده دار شدند و به ایشان درباره مسائل مشکلى که با آنها بر خورد مى‏کردند، نامه مى‏نگاشتند و آن حضرت نیز پاسخهایی به آنها مى‏نوشت‏ و نامه‏ها را به امضا و توقیع خویش مهر مى‏نمود. این نامه‏ها در نزد علما به تواقیع معروف شد و برخى از آنها شهرت ‏خاصّى کسب کردند.

به عنوان نمونه، عثمان بن سعید عَمرى، یکى از ستونهاى نظام مرجعیّت دردوران امام حسن عسکرى(علیه السلام) است و ائمه نیز به جایگاه او اشاره کرده‏اند. او درنزد شیعیان مقامى والا داشت و امام هادى(علیه السلام) و امام عسکری (علیه السلام) پیروان خود را بدو ارجاع‏ مى‏داد. چنانکه احمد بن اسحاق قمى گوید:

پس از وفات امام هادی (علیه السلام) روزی بر امام عسکری(‏علیه السلام) وارد شدم و پرسیدم: سرورم! همیشه‏ این امکان براى من نیست که خدمت شما مشرّف شوم. پس سخن چه‏ کسى را بپذیرم و فرمان چه کسى را اطاعت کنم؟ آن حضرت به من‏ فرمود: این ابو عمرو، مردى مورد وثوق و امین است و در زندگى و مرگ مورد اعتماد من است. آنچه به شما گفت، از جانب من مى‏گوید و آنچه به شما رساند، از جانب من رسانده است.(1)

عثمان بن سعید در کنار برخی از افراد دیگر(2)، از وکلا و نوّاب امام و کسانى بودند که ‏ارکان نظام مرجعیّت در میان امّت، بدانها استحکام یافت. نظام ‏مرجعیّت به منزله شیوه‏اى در حرکت سیاسى و راهى استوار براى دعوت به‏ خدا و سازماندهى مکتبى براى جامعه، قلمداد مى‏شود. همچنین این نظام، ‏مى‏تواند به وقت بازگشت حکومت به دست اهل آن، نظامى سیاسى‏ براى امّت باشد. این نظام به دور از غوغاى طایفه گرایى وعشیرت‏زدگى است؛ همچنانکه با روح حزب گرایى و گروه گرایى نیز فاصله دارد. شیعیان همواره در زیر سایه این تشکّل مکتبى، از دوران ائمه‏اطهار(علیهم السلام)، زندگى کرده و از تواناییهاى آن برخوردار بوده است؛ اگر چه برخی عوامل، گاه موجب توقف آن مى‏شده واجازه نمى‏داده ‏است که این نظام، در برخى ابعاد به سوى تکامل مورد نظر خود شتاب‏ گیرد.

بنابر این، یکی از خصوصیات عصر امام حسن عسکرى‏(علیه السلام)، تحکیم نظام رهبرى مرجعیّت در میان شیعیان است که هم اکنون و در عصر غیبت امام دوازدهم، حضرت حجت بن الحسن (علیه السلام) نیز به عنوان یک از بنیانهای اصلی نظام رهبرى شیعه به حساب می آید.

منبع:

زندگانی امام حسن عسکری علیه السلام،  آیت الله محمد تقی مدرسی، با اندکی تلخیص

 

پرتوى از خورشید سامرّا

شهادت امام حسن عسکری

اشاره

گاهى آدمى با دیدن یک حقیقت، آن چنان شیفته و شیدا مى‏شود که ناگزیر از راه و رسم و باورهاى قبلى خویش دست مى‏کشد و به آن حقیقتى که قلبش را تسخیر کرده، دل و جان مى‏سپارد.

به عبارت دیگر، حلول آنى یک حقیقت، تأثیر شگرف در جسم و جان آدمى مى‏گذارد و تا مرحله انقلاب «قلبى» و «درونى»، او را به پیش مى‏برد. و این، خواه ناخواه، تحوّل عظیمى در زندگى فردى و اجتماعى انسان ایجاد مى‏کند.

شایسته است براى سنجش حدّ و مرز این دگرگونى، به نکات زیر توجّه کنیم:

1. تغییردهنده و تسخیر کننده اصلى قلب‏هاى مردم، خداست. بدون اذن و اراده پروردگار، هیچ دلى شکافته نمى‏شود و هیچ قلبى رنگ حقیقت به خود نمى‏گیرد.

2. ممکن است اولیاءاللّه و بعضى از بندگان صالح خدا نیز با «ریاضت روحى و معنوى» و «ساختن درون خویش»، به مقام والاى «تسخیرکنندگى» دست یازند؛ اما این دگرگون‏سازى آنها، نه ذاتى و حقیقى، که عرضى و اعتبارى است. آنان هرچه به خدا نزدیک‏تر شوند، رفتار، کردار، نفوذ کلام و سیماى نورانى‏شان، موجب تغییر و انقلاب عمیق‏تر و ماندگارتر مى‏شود.

بر همین اساس، مى‏توان گفت: امامان معصوم علیهم‏السلام تحوّل سازان و تسخیرکنندگانى هستند که به اذن الهى، بیشترین و ماندگارترین تأثیر روحى و فکرى را در دیگران ایجاد مى‏کنند.

3. نکته دیگر اینکه، به صورت واقعى افرادى قدرت تغییر، تسخیر و دگرگون‏سازى روح و روان و تصرّف وجود دیگران را دارند که خود، بر اثر جذبه «ایمان» و درک عمیق «وحدانیّت»، متغیّر شده و چشم دل‏شان به جمال زیباى «حقیقت» روشن شده باشد.

حال با این نگاه، به سراغ امام حسن عسکرى علیه‏السلام مى‏رویم و از این منظر، به نظاره تسخیرها، هدایت‏ها و میزان نفوذ و تصرّف دل و جان دیگران توسط حضرتش مى‏نشینیم.

********

طاغوت‏هاى معاصر امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، در مدّت زندگى آن امام همام، از هیچ گونه ظلم و جفا دریغ نکردند و هریک، به نوعى به آزار و اذیّت آن حضرت پرداختند. در این میان، معتمد عبّاسى، گوى سبقت را از همگنان خویش ربوده بود. او پیوسته با آن وارسته روزگار، بدرفتارى مى‏کرد و در حقّش ستم روا مى‏داشت. او براى زجر و آزار بیشتر امام حسن عسکرى علیه‏السلام بدترین، شرورترین و پلیدترین یاران خویش را مأمور و نگهبان آن حضرت قرار مى‏داد. امام علیه‏السلام در همان زندان‏ها نیز، به تبلیغ و هدایت فریب‏خوردگان مى‏پرداخت و با خَلْق جلوه‏هاى عملى، عبادى و عرفانى خویش، راهبرى و تربیت آنان را به عهده داشت.

 1. دگرگونى زندان‏بانان

صالح بن وصیف از کسانى است که مسئولیت حفاظت و مراقبت از امام حسن عسکرى علیه‏السلام را عهده‏دار بود. او بدترین کارها را نسبت به آن امام همام روا داشته و بدترین افراد را براى آزار و اذیّت آن حضرت به کار گماشته و چه رنج‏ها و آزارها که بر آن امام وارد نساخت! در همین راستا آورده‏اند که:

روزى جمعى از درباریان عبّاسى، نزد وى آمده و درباره نتایج شکنجه‏هاى روحى و جسمى امام حسن عسکرى علیه‏السلام به گفت و گو نشستند. وقتى دانستند که حربه‏هایشان در مورد حضرت کارساز نبوده، خطاب به صالح بن وصیف گفتند:

ـ بر حسن بن على سخت گرفته، او را در تنگناى شدیدترى قرار بده!

صالح که بارها امام را آزموده و براى عذاب آن حضرت، از انواع و اقسام شکنجه‏هاى روحى و جسمى بهره برده بود؛ به خشم آمد و با عصبانیت گفت:

ـ مى‏گویید چه کنم؟ دو نفر از شرورترین افراد را به عنوان نگهبانان مخصوص، نزد او فرستادم؛ متأسّفانه آنها چنان تحت تأثیر رفتار و کردار او قرار گرفتند که اینک، پیوسته به عبادت، نماز و روزه اشتغال دارند. اگر باور ندارید، منتظر بمانید و از زبان خودشان بشنوید.

آنگاه دستور داد تا آن دو نفر را حاضر کنند. وقتى آمدند، درباریان عبّاسى از آنان پرسیدند:

ـ واى بر شما! کارتان با این مرد (امام حسن عسکرى علیه‏السلام ) به کجا کشید؟

آنها با اینکه لبه تیغ ستم را به جان خویش احساس مى‏نمودند، زبان از حقیقت فرونبسته، حقیقت را چنین بازگو کردند:

ـ چه مى‏گویید در مورد مردى که روزها روزه مى‏گیرد و شب‏ها تا پایان شب، مشغول عبادت و مناجات است؟ او به غیر از عبادت، به چیزى اشتغال ندارد و به هیچ عنوان با ما هم سخن نمى‏شود. هرگاه چهره او را مى‏دیدیم، از هیبتش به لرزه مى‏افتادیم و آن‏چنان تحوّل و دگرگونى در جسم و جانمان ایجاد مى‏شد که گذشته خویش را کاملاً فراموش مى‏کردیم و گویا مالک جان خویش نبوده و هیچ اراده و قدرتى از خود نداریم.

درباریان عبّاسى با شنیدن سخنان ندامت‏انگیز شروران اردوگاه، لب فروبستند و با سرافکندگى، مجلس را ترک نمودند.1

2. على بن جرین

او نیز از دیگر زندان‏بانانى است که مدّت‏ها وظیفه شکنجه و نگهبانى از امام حسن عسکرى علیه‏السلام را به عهده داشت. هرچندگاهى، فرعون عبّاسى او را نزد خود فرا مى‏خواند و از حالات امام حسن عسکرى علیه‏السلام پرس و جو مى‏کرد. او نیز متناسب با پرسش‏هاى خلیفه پاسخ مى‏داد.

طولى نکشید که على بن جرین نیز تحت تأثیر عبادات و سجده‏هاى آن بنده خائف خدا قرار گرفت و دل سنگى‏اش متحوّل و دگرگون شد. به همین جهت در بیشتر گزارش‏هاى خود، از بیان حقیقت دم فرو نبسته است. او در حضور معتمّد عبّاسى، چنین به مقام والاى امام عسکرى علیه‏السلام اعتراف کرده است:

ـ انّه یَصُومُ النّهارَ وَ یُصَلِّى اللَّیلَ؛ همانا او همواره روزها، روزه‏دار است و شب‏ها را با نماز و عبادت سپرى مى‏کند.2*

3. وحشت خلیفه

یکى از زندان‏بانان خشن و سنگدل امام حسن عسکرى علیه‏السلام شخصى به نام «نحریر بن عبیداللّه» بود. او آن امام بزرگوار را بسیار مورد اذیّت و آزار قرار داده و همواره تلاش مى‏کرد تا عرصه را بر آن حضرت تنگ و دشوار سازد. آوازه شکنجه‏هاى او بالا گرفته و حتى به گوش همسرش نیز رسیده بود. همسر او که از وجدان سالم برخوردار بود، به انتقاد از شوهرش پرداخت و او را از عاقبت شوم کارش برحذر داشت. روزى پرخاش کنان، خطاب به شوهرش گفت:

ـ اى مرد! از خدا بترس، مگر نمى‏دانى چه شخصیّت عالى‏قدرى را زندانى کرده‏اى؟

آنگاه لب به حقایق گشود و گوشه‏هایى از سیماى عبادى، اخلاقى و عرفانى آن امام همام را براى وى بازگو کرد.

نحریر نه تنها سخنان همسرش به گوشش فرو نرفت که با خشم و لجاجت، فریاد برآورد:

ـ حال که چنین مى‏گویى، از خلیفه اجازه مى‏گیرم و حسن بن على را در میان شیران درّنده مى‏اندازم تا همه از شرّش خلاص شوند.

وى نزد خلیفه رفته و با جلب موافقت او، امام حسن عسکرى علیه‏السلام را به باغ وحشى که در کنار زندان بود، انتقال داد. طولى نکشید که حضرت را در قفس شیران درّنده و گرسنه انداخت. هنوز زمانى نگذشته بود که خلیفه و اطرافیانش با شادمانى براى تماشاى تکّه تکّه شدن بدن پیشواى یازدهم، در پیرامون آن محل اجتماع کردند تا به قول خودشان لحظاتى را به شادى و تفریح بگذرانند.

گردن‏ها افراشته شد. نگاه‏ها به داخل قفس‏هاى شیران حریص و گرسنه دوخته شد. در آن لحظات وحشت‏زا و هراس آور، با کمال بُهت و حیرت، دیدند که امام حسن عسکرى علیه‏السلام در بین درّندگان ایستاده و با آرامش خاطر، مشغول نماز و عبادت است و شیران درّنده با احترام عجیب، در اطرافش ایستاده‏اند و گویا از آن برگزیده خدا مراقبت مى‏کنند.

دیدن این منظره شگفت، چنان آتشى در جسم و جان تماشاگران ایجاد کرد و آسمان دل و دیده آنها را بارانى و فضاى وجودشان را درهم ریخت که به ناچار لب فرو بستند و سر به زیر افکندند. در این میان، معتمد عبّاسى نیز وحشت‏زده از امام حسن عسکرى علیه‏السلام تقاضا کرد تا برایش دعا کند.

آنگاه در حالى که از شور و شوق حضّار، به خود فرورفته بود، دستور داد فوراً امام را از قفس شیران درّنده خارج کنند تا مبادا بر تعداد ارادتمندانش افزوده شود.3

شهادت امام حسن عسکری

عامل اصلى تحوّل

راستى! سرمنشأ ایجاد این تحوّلات کجاست و رمز و رموز این «حماسه آفرینى» در چیست؟

این سؤال، پاسخ‏هاى زیادى مى‏تواند داشته باشد؛ از مهم‏ترین آنها «خداترسى» و «خدا محورى» کسى است که مى‏خواهد در روح و روان دیگران دگرگونى ایجاد کند. امام حسن عسکرى علیه‏السلام لحظه‏اى از مقام لایزال کردگار غافل نمى‏شد و جسم و روحش با دیدن مناظر قدرت الهى به لرزه مى‏افتاد. نمونه زیر، شاهکارى است از خداترسى و بندگى آن بزرگوار که در صفحه تاریخ به ثبت رسیده است.

یکى از هم عصران آن حضرت مى‏گوید:

روزى حسن بن على علیه‏السلام را که در سنّ کودکى بود، مشاهده کردم. او در کنار عدّه‏اى از کودکان دیگر که مشغول بازى بودند، ایستاده بود و داشت گریه مى‏کرد. فکر کردم که علّت گریه‏اش نداشتن اسباب‏بازى است. به همین جهت، ناراحت شدم و به او گفتم:

ـ ناراحت نباش! من برایت اسباب‏بازى مى‏خرم.

چهره، درهم نمود و با اندوه و افسردگى فرمود:

«یا قَلیلَ الْعَقْلِ! ما لِلَّعْبِ خُلِقْنا؛ اى کم‏عقل! ما براى بازى آفریده نشده‏ایم.

با تعجّب پرسیدم:

ـ پس براى چه خلق شده‏ایم؟

ـ براى دانش و پرستش.

ـ از کجا این را مى‏گویى؟

ـ از آنجا که خداوند مى‏فرماید: «اَفَحَسِبْتُمْ اَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ اَنَّکُمْ اِلَیْنا لاتُرْجَعُونَ»4؛ آیا گمان مى‏کنید که شما را بیهوده (و براى بازى) آفریده‏ایم و شما به سوى ما بازگشت نمى‏کنید؟

از پاسخ صریح و منطقى آن حضرت، شگفت‏زده شدم و به اندیشه فرو رفتم. بار دیگر به سیماى نورانى‏اش چشم دوختم. از چهره تابناکش آن حالت دگرگونى و انقلابى که در درونش ایجاد شده بود، قابل تشخیص بود. لحظه‏اى به فکر فرو رفتم و سپس با لحن آرام و دلسوزانه گفتم:

ـ شما با آنکه هنوز کودک هستى و گناهى انجام نداده‏اى؛ چرا این‏گونه منقلبى و از خدا مى‏ترسى؟

ـ مادرم را دیدم که مى‏خواست هیزم‏هاى بزرگ را روشن کند؛ روشن نمى‏شد. مقدارى هیزم کوچک فراهم کرده و آتش را شعله‏ور ساخت. حال، من از این مى‏ترسم که با این هیزم‏هاى کوچک (گناه) به دوزخ بروم!

«مادرم...، هیزم...، آتش...، دوزخ و...» واژه‏هایى بود که مرا به فکر فرو برد. بغضى در گلویم ایجاد شده بود. بیشتر از آینده خودم ترسیده بودم. از آن کودک دانشور و خائف از عذاب قیامت، خواهش کردم تا موعظه و نصیحتم نماید!

فرزند خردسال خاندان عترت، اشعار زیبایى قرائت کرد که حاکى از بى‏وفایى و ناپایدارى خوشى‏هاى دنیا و استمرار گناهان آن بود. شعرى که هنوز هم من را در پنجه اسارت خویش دارد:

«دنیا را مى‏بینم که گویا پاچه‏هایش را بالازده و با سرعت در حال دویدن است.

دنیا براى هیچ جاندارى باقى نخواهد ماند و به کسى وفا نخواهد نمود.

گویا مرگ و حوادث ناگوار، سوار بر اسبى تیزرو براى گرفتن جان آدمى مى‏دود.

پس اى دلباخته دنیا! لحظه‏اى درنگ کن و براى سفرِ بى‏بازگشت آخرت، توشه‏اى برگیر.»5

بر شیعیان و رهپویان امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، زیبنده است که «خدا محورى» را در تمام فراز و نشیب‏هاى زندگى فردى و اجتماعى خویش مدّ نظر داشته باشند و با رفتار پسندیده خویش، باعث افتخار و سربلندى خاندان عترت علیهم‏السلام باشند.

در فراز یکى از وصایاى ارزشمند امام حسن عسکرى علیه‏السلام این مطلب چنین انعکاس یافته است:

«... اتَّقُوا اللّه و کُونُوا زَیْناً وَ لا تَکُونُوا شَیْناً؛ (شما شیعیان) پرهیزکار باشید و از عذاب الهى بترسید و زینت ما باشید نه مایه ننگ ما.»6

در فرجام این گفتار، شایسته است که دست نیاز به سوى کردگار بى‏نیاز بلند کرده، استمداد بجوییم تا به ما نیز قلبى خاشع و چشمى گریان عنایت فرماید.

اَللّهمَّ غَیِّرْ سُوءَ حالِنا بِحُسْنِ حالِک.

 پى‏نوشت‏ها :

 1. بحارالانوار، ج 50، ص 308 و 309.

2. همان، ص 313 و 314.

* همچنین براى على بن اوتاش (اوتامش، نارمش) ـ یکى دیگر از زندان‏بانان ـ تحوّل عمیق و ماندگارى ایجاد شده است. (همان، ص 307.)

3. همان، ص 309؛ الارشاد، شیخ مفید، کنگره شیخ مفید، قم، 1413 ق، ج 2، ص 334 و 335.

4. مؤمنون / 115.

5. کرامات و مقامات عرفانى امام حسن عسکرى(ع)، سید على‏حسینى، ص 22، به نقل از: احقاق الحق، ج 12، ص 473

6. تحف العقول، حسن بن شعبه حرّانى، جامعه مدرّسین، قم، 1404 ق، ص 487 و 488؛ بحارالانوار، ج 75، ص 372.

منبع:  سید میثم سنگچارکى، مجله کوثر، شماره 60

 

معرفی فرهنگ جامع سخنان امام حسن عسکرى(ع)

شهادت امام حسن عسکری

درآمد

معجم نگارى و تدوین موسوعه و مجموعه‏اى از کلمات هریک از پیشوایان معصوم علیهم‏السلام ، کارى است ضرورى و سودمند و گامى ابتدایى در معرّفى فرهنگ و معارف اهل‏بیت علیهم‏السلام به شیفتگان این خاندان.

آنچه تاکنون گروه حدیث پژوهشکده باقرالعلوم علیه‏السلام عرضه کرده (فرهنگ سخنان امام حسن، امام حسین و امام جواد علیهم‏السلام )، گامى ستودنى و درخور تقدیر است. یکى از آثار در دست نشر این مرکز، که در شرف طبع است و ترجمه آن نیز همزمان صورت گرفته و عرضه خواهد شد، فرهنگ سخنان امام حسن عسکرى علیه‏السلام است که در حجمى نزدیک به سیصد صفحه، در قطع وزیرى مى‏باشد.

 

آشنایى با بخش‏ها

روایاتى که در این مجلّد از موسوعه از منابع مختلف گرد آمده، از این قرار است:

فصل اوّل: در عقاید.

فصل دوم: در احکام.

فصل سوم: در اخلاق.

فصل چهارم: در ادعیه و زیارات.

«فصل اوّل» که به مباحث اعتقادى اختصاص دارد، مبسوط‏ترین فصل این کتاب است که بیش از نیمى از حجم آن را به خود اختصاص داده است و شامل 186 حدیث از امام حسن عسکرى علیه‏السلام در موضوعات مختلف اعتقادى است.

تقسیم‏بندى احادیث این فصل، براساس اصول اعتقادى است. مثلاً در بحث از توحید، موضوعاتى چون: اسم اعظم خدا، رؤیت خدا و معناى شرک دیده مى‏شود. در بحث نبوت، مباحثى چون: خبرهاى غیبى پیامبر، تغییر قبله، قرآن، تأویل و تفسیر، تفسیر آیات متعدّدى از قرآن و حروف مقطّعه. و در موضوع امامت، محورهایى چون: علائم و خصایص امامت، حجّت در روى زمین، اهل‏بیت علیهم‏السلام ، ایّام ولادت امامان معصوم، امامت ائمه، امامت حضرت مهدى علیه‏السلام ، تولّد، غیبت، ظهور و حکومت جهانى آن حضرت، کرامات و پیشگویى‏هاى امام عسکرى علیه‏السلام ، علم آن حضرت به طبّ، لغات و زبان‏هاى مختلف و تکلّم با حیوانات، شیعه و اصحاب آن حضرت، مذاهب مختلفه، توقیعات آن حضرت و... دیده مى‏شود. و در پایان، احادیثى هم در زمینه معاد آمده است.

«فصل دوم» که عنوان احکام شرعى را به خود اختصاص داده است، شامل 71 حدیث در ابواب مختلف فقهى است که به ترتیب کتاب‏هاى فقه و ابواب آن، تنظیم شده است. احادیث این فصل در موضوعاتى از این قبیل است: طهارت، وضو، غسل میّت، دفن، نماز، قنوت، نمازهاى مستحبّى در ایّام مختلف، روزه و قضاى آن، خمس، زکات، حجّ، امر به معروف و نهى از منکر، تقیّه، بیع و ربا، فروش زمین، خانه، حیوان و...، وقف، اجاره، ضمان، دین، نکاح، ارث، حدود، شهادات و کفّاره.

«فصل سوم» کتاب، درباره سخنان اخلاقى آن حضرت است. عناوینى همچون: مواعظ، دوستى، اقبال و ادبار دل، عفو، توریه، مراء و جدال و مزاح، نحوست ایّام، اهل معروف، حسن ظنّ، امانت‏دارى، جود، حیا، شکر، تفکّر، غضب و... در این بخش دیده مى‏شود. بخش پایانى همین فصل، با عنوان «کلمات قصار»، جملات کوتاه حکمت‏آمیزى دارد که معمولاً براى هرکدام عنوان خاص گذاشته شده تا براى استفاده کننده از این کتاب، راهگشاتر باشد. تعداد احادیث این فصل، 65 حدیث است.

و بالأخره «فصل چهارم»، ادعیه و زیاراتى است که از آن حضرت نقل شده است. مثل دعاى حضرت در صبحگاهان، تسبیح خاصّ وى، صلوات‏هاى ویژه امام عسکرى بر پیامبرخدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و تک تک امامان معصوم علیهم‏السلام و حضرت زهرا علیهاالسلام ، حرز و دعاى خاص آن حضرت و نیز بیانات وى درباره زیارت امام باقر و امام صادق علیهماالسلام و زیارت قبر خود آن حضرت در سامرّا که امان براى اهل سنّت و شیعه است.

روایات این فصل، جمعاً 10 حدیث است که برخى کوتاه و برخى بلند و مفصّل است.

مجموعه احادیث گردآمده در این کتاب حدود 340 روایت است که با توجه به شرایط مجموعه احادیث گردآمده در این کتاب حدود 340 روایت است که با توجه به شرایط دشوار سیاسى زمان آن حضرت، در خور تأمّل است.

دشوار سیاسى زمان آن حضرت و اینکه وى تحت نظر حکومت و مأموران و در یک شهر نظامى و منطقه مربوط به «لشکر» زندگى مى‏کرد و ارتباط با او به آسانى عملى نبود، این حجم از روایات، در خور تأمّل و نشان مظلومیت امام است.

در بخش عمده‏اى از روایات، آنچه مشهور است، پاسخگویى حضرت عسکرى علیه‏السلام به مکاتباتى است که درباره مسائل اعتقادى، اخلاقى، احکام شرعى و سؤالهاى فردى صورت گرفته و نامه‏ها از ناحیه آن امام به صورت توقیع و مکتوب خارج شده و توسط نمایندگانى که میان مردم داشته است، به دست افراد مى‏رسیده است که با عنوان «نظام وکلایى» و «شیوه مکاتبه» در تحلیل حوادث سیاسى و سیره آن حضرت، قابل بررسى و توجّه است.

آنچه در این «موسوعه» نیز دیده مى‏شود، همچون مجلّدات دیگر این موسوعه‏ها، آن است که احادیث نقل شده در بخشى از موارد، بخصوص در زمینه تاریخى و حوادث، حدیث خالص نیست؛ به این معنى که گاهى ماجرایى نقل مى‏شود که نسبتاً طولانى است و در لابه لاى حوادث، جمله و جملاتى هم از آن حضرت ذکر شده است. این شیوه و سیاست در تدوین، موجب اندکى پرحجم‏تر شدن کتاب، نسبت به روایات خالصى است که در آن آمده است.

در پایان این معرّفى گذرا از این فرهنگ، به عنوان تبرّک، یکى از احادیث اخلاقى آن را براى شما نقل مى‏کنیم:

«اِنّ لِلسّخاء مقداراً فانْ زادَ علیه فَهُوَ سَرْفٌ، و اِنّ لِلحزم مقداراً فانْ زادَ علیه فهو جُبْنٌ، و لِلاقتصاد مقداراً فانْ زادَ علیه فهو بُخْلٌ و لِلشّجاعَةِ مقداراً فانْ زادَ علیه فهو تهوّرٌ1؛ سخاوت و بخشندگى اندازه‏اى دارد، اگر از آن بیشتر شود، اسراف است. حزم و دوراندیشى نیز حدّى دارد، اگر بیش از آن شود، ترس است. میانه روى در خرج هم اندازه‏اى دارد، اگر افراط شود، بُخل است. شجاعت نیز اندازه‏اى دارد، اگر آن از بیشتر شود، تهوّر و بى‏باکى است.»

------------------------------------------------------------------

1. بحارالانوار، ج 78، ص 377.

منبع: جواد محدّثى، مجله کوثر، شماره 60

 

کتاب‏شناسى امام حسن عسکرى علیه السلام

شهادت امام حسن عسکری

از آنجا که امر «پژوهش» نیازمند «منابع» مى‏باشد، در این نوشتار سعى شده کتاب‏هاى مربوط به زندگانى امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، فهرست‏وار، به پیشگاه خوانند و محقّقان گرامى تقدیم گردد.*

1. آخرین خورشید پیدا؛ نگرش کوتاه بر زندگانى امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، واحد تحقیقات مسجد مقدّس جمکران، 1375، رقعى، 96 ص.

2. آشنایى با معصومین؛ معصوم سیزدهم امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، مهدى آیت اللهى، تهران، جهان‏آرا، 1370، خشتى، 24 ص.

3. آشنایى با معصومین؛ معصوم سیزدهم حضرت امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، مهدى آیت اللهى، (به زبان تاجیکى)، قم، انصاریان، 1375، وزیرى، 28 ص.

4. آفتاب در زندان، سعید آل رسول، تهران، بنیاد بعثت، 1375، رقعى، 36 ص.

5. امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، کاظم ارفع، تهران، فیض کاشانى، 1379، رقعى، 48 ص.

6. امام حسن عسکرى علیه‏السلام (امام یازدهم)، عباس قدیانى، تهران، فردا به، 1378، رقعى، 28 ص.

7. الامام الحادى عشر الامام الحسن بن على العسکرى علیه‏السلام ، گروهى از نویسندگان، ترجمه محمد عبدالمنعم خاقانى، قم، مؤسّسه در راه حق، 1370، رقعى،38ص.

8. الامام الحادى عشر الحسن العسکرى علیه‏السلام ، شیخ محمد حسن قبیسى عاملى، بیروت، 1403 ق. وزیرى، 82 ص.

9. الامام الحسن العسکرى علیه‏السلام (مصوّر)، سید مهدى آیت اللهى، ترجمه کمال السّید، قم، انصاریان، 1374، وزیرى، 22 ص.

10. الامام الحسن العسکرى علیه‏السلام (مصوّر)، میرابوالفتح دعوتى، بیروت، الدّارالاسلامیّه، 1410 ق، وزیرى، 21 ص.

11. الامام الحسن العسکرى علیه‏السلام ، على محمد على دُخَیِّل، بیروت، دارالتّوجیه الاسلامى، 1394 ق، رقعى، 84 ص.

12. الامام الحسن العسکرى علیه‏السلام ، گروهى از نویسندگان، مؤسّسة الامام الحسین علیه‏السلام ، 1413 ق، رقعى، 21 ص.

13. الامام الحسن العسکرى علیه‏السلام ، گروه نویسندگان، تهران، مؤسّسة البلاغ، 1410 ق، جیبى، 71 ص.

14. الامام الحسن العسکرى علیه‏السلام ، عبدالودود امین، کویت، دارالتّوجیه الاسلامى، 1400 ق.

15. الامام الحسن العسکرى علیه‏السلام من المهد الى اللحد، سید محمد کاظم حائرى قزوینى، قم، کتابفروشى بصیرتى، 1413 ق، وزیرى، 342 ص.

16. الامام العسکرى علیه‏السلام ، گروه نویسندگان، بیروت، دارالزّهراء، 1413 ق.

17. الامام العسکرى علیه‏السلام ، شیخ محمد رضا حکیمى حائرى، مؤسّسة الأعلمى، 1412 ق، وزیرى، 223 ص.

18. الامام العسکرى علیه‏السلام ، قدوة و اسوة، سید محمدتقى مدرّسى، تهران، رابطة الاخوة الاسلامیة، 1404 ق، رقعى، 82 ص.

19. اعلام الهدایة، الامام الحسن بن على العسکرى علیه‏السلام ، مجمع جهانى اهل‏بیت، قم، مرکز چاپ و نشر مجمع جهانى اهل‏بیت، 1422 ق؛ وزیرى، 242 ص.

20. با خورشید سامرّا؛ تحلیلى از زندگانى امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، محمدجواد طبسى حائرى، ترجمه عباس جلالى، قم، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم، 1379، وزیرى، 344 ص.

21. برگزیدگان؛ حضرت امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، عبداللّه طاهر خانى، تهران، بنیاد بعثت، 1373، رقعى، 131 ص.

22. تاریخ سامرّا، ذبیح اللّه محلاّتى، ج 3، تهران، کتابفروشى اسلامیه، 1388 ق، وزیرى، 034/1 ص.

23. تحلیلى از زندگانى امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، باقرشریف قرشى، مشهد، کنگره جهانى حضرت رضا علیه‏السلام ، 1371، وزیرى، 357 ص.

24. ترجمه جلد دوازدهم بحارالانوار، زندگانى حضرت امام محمدتقى و امام على‏النّقى و امام حسن عسکرى علیهم‏السلام ، محمدباقر مجلسى، ترجمه موسى خسروى، تهران، کتابفروشى اسلامیه، 1379 ق، وزیرى، 308 ص.* 1

25. تحلیلى از زندگى و زمان امام عسکرى علیه‏السلام ، گروهى از نویسندگان، قم، مؤسّسه احیاء و نشر میراث اسلامى، 1357، 149 ص.

26. تفسیر فاتحة‏الکتاب، از امام حسن عسکرى علیه‏السلام و پژوهشى پیرامون آن، عبدالحسین امینى، ترجمه قدرت‏اللّه حسینى شاهمرادى، تهران، حدیث، 1376، وزیرى، 72 ص.

27. التفسیر المنسوب الى الامام ابى‏محمد الحسن بن على العسکرى علیه‏السلام ، سید محمد باقر موحد ابطحى، قم، مدرسة‏الامام المهدى علیه‏السلام ، وزیرى، 1409 ق.

28. چهل حدیث سیره عسکریّین، امام على‏النقى و امام حسن عسکرى علیهماالسلام ، سید حسین زینالى تیلى، قم، نشر معروف، 1378، جیبى، 80 ص.

29. چهل داستان و چهل حدیث از امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، عبداللّه صالحى نجف آبادى، قم، مهدى‏یار، 1381، رقعى، 136 ص.

30. جزاء اعداء الامام العسکرى علیه‏السلام فى‏الدّنیا، سید هاشم ناجى موسوى جزائرى، قم، چاپخانه دانش، 1419 ق، وزیرى، 127 ص.

31. حضرت امام حسن عسکرى علیه‏السلام دن قیرخ حدیث، یازان قورولو، ترجمه حسین سرخابلى، تهران، بنیاد بعثت، 1371، رقعى، 17 ص.

32. حیاة الامام العسکرى علیه‏السلام ، محمدجواد طبسى، قم، بوستان کتاب، 1382، وزیرى، 391 ص.

33. دعاى عاشقان، شیخ عباس قمى، به اهتمام حسین نورائى، تهران، هیراد بشارت، 1380، جیبى، 64 ص.

34. داستان زندگى امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، امیرمهدى مراد حاصل، تهران، کانون انتشارات پیام نور، 1378، رقعى، 32ص.

35. داستانهایى از امام هادى و امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، قاسم میرخلف‏زاده، قم، مهدى‏یار، 1380، رقعى، 184 ص.

36. در آستانه غیبت؛ زندگانى امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، محمد دشتى و مهدى صادقى، تهران، فیض کاشانى، 1377، وزیرى، 308 ص.

37. دیدار شیرین؛ گزیده‏اى از زندگانى امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، مسلم ناصرى، تهران، پیام آزادى، 1381، رقعى، 96 ص.

38. ذکرى مولد الامام الحسن العسکرى علیه‏السلام ، گروهى از نویسندگان، نجف، مطبعة الغرى، 1386 ق، رقعى، 36 ص.

39. راز بزرگ؛ مهدى رحیمى، تهران، بنیاد بعثت، 1375، خشتى، 24 ص.

40. زندگانى امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، منصور کریمیان، تهران، اشرفى، 1379، رقعى، 40 ص.

41. زندگانى حضرت امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، گروهى از علماى لبنان، ترجمه حمید رضا کفّاش، تهران، عابد، 1379، رقعى، 64 ص.

42. زندگانى حضرت امام حسن عسکرى علیه‏السلام رضا استادى، قم، دفتر نشر برگزیده، 1380، رقعى، 40 ص.

43. زندگى و سیماى امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، محمدتقى مدرّسى، ترجمه محمد صادق شریعت، تهران، انصارالحسین علیه‏السلام ، 1372، وزیرى، 91 ص.

44. زندگانى امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، عبدالرحیم عقیقى بخشایشى، قم، نسل جوان، 1356، رقعى، 140 ص.

45. زندگانى عسکریّین و تاریخچه سامرّا، ابوالقاسم سحاب، تهران، کتابفروشى اسلامیه، 1375 ق، 113 ص.

46. زندگانى امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، باقرشریف قرشى، ترجمه سید حسن اسلامى، قم، انتشارات جامعه مدرّسین، 1374، وزیرى، 284 ص.

47. سخنان گهربار امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، منصور کریمیان، تهران، اشرفى، 1380، جیبى، 28 ص.

48. ستارگان درخشان؛ سرگذشت حضرت امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، محمدجواد نجفى، تهران، کتابفروشى اسلامیه، 1381، جیبى، 238 ص.

49. سیماى سامرّا؛ سیناى سه موسى، محمد صحّتى سردرودى، تهران، 1374، 176 ص.

50. سرگذشت حضرت امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، محمدجواد نجفى، تهران، کتابفروشى اسلامیه، جیبى، 236 ص.

51. شهر بى‏حصار؛ داستان زندگى امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، رضا شیرازى، تهران، پیام آزادى، 1374، 119 ص.

52. غریب تنها؛ زندگى امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، مهدى شمس الدّین، قم، نورنگار، 1377، پالتویى، 48 ص.

53. عجائب و معجزات شگفت‏انگیزى از امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، قم، گل یاس، 1379، رقعى، 130 ص.

54. کرامات و مقامات عرفانى امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، على حسینى قمى، قم، نبوغ، 1381، رقعى، 72 ص.

55. مجلس عروسى حضرت امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، عبدالحسین معین قمى، تهران، کتابفروشى اسلامیه، 1369، رقعى، 98 ص.

56. مسند الامام العسکرى ابو محمد الحسن بن على علیهماالسلام ، عزیزاللّه عُطاردى، مشهد، کنگره جهانى حضرت رضا علیه‏السلام ، 1410 ق، وزیرى، 371 ص.

57. منهاج التّحرّک عند الامام العسکرى علیه‏السلام ، عبدالکریم آل نجف، تهران، 1402 ق، وزیرى، 135 ص.

58. وفات الامام الحسن العسکرى علیه‏السلام ، شیخ حسن بن شیخ محمد عصفورى درازى بحرانى، نجف، مطبعة‏الحیدریه، 1372 ق، رقعى، 56 ص.

59. ولادة الامام الحسن العسکرى علیه‏السلام ، سید محمدحسین طالقانى، نجف، مطبعة‏الحیدریه، 1378 ق، رقعى، 44 ص.

60. نگاهى بر زندگى امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، محمد محمدى اشتهاردى، تهران، نشر مطهّر، 1374، 144 ص.

پى‏نوشت:

* ـ در این مقاله فقط براى سال‏هاى قمرى، علامت (ق) نهاده شده است.

1. شایان توجّه اینکه: زندگانى امام عسکرى(ع) در جلد 50 بحارالانوار مؤسسة الوفاء بیروت نیز آمده است.

 

منبع:

على‏کرجى،  مجله کوثر، شماره 60

  

زیارت امام حسن عسکرى علیه السلام

شهادت امام حسن عسکری

 

شیخ به سند معتبر از آن حضرت روایت کرده که فرمود قبر من در سُرّ مَن راءى امان است از براى اهل دو جانب از بلاها و عذاب خدا مجلسى اوّل اهل دو جانب را به شیعه و سنّى معنى کرده و فرموده که برکت آن حضرت دوست و دشمن را احاطه فرموده است چنانکه قبر کاظمین علیه السلام سبب امان بغداد شد الخ و سیّد بن طاوس فرموده چون خواستى زیارت کنى حضرت عسکرى علیه السلام را بجا آور جمیع آنچه را که در زیارت پدرش حضرت هادى علیه السلام

بجا مى آوردى پس بایست نزد ضریح آن حضرت و بگو:

 اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا مَوْلاىَ

سلام بر تو اى مولا و سرور من

یا اَبا مُحَمَّدٍ الْحَسَنَ بْنَ عَلِی الْهادِىَ الْمُهْتَدِىَ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَکاتُهُ

اى ابا محمد حسن بن على هادى راه یافته و رحمت خدا و برکاتش نیز بر تو باد

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا وَلِىَّ اللَّهِ وَابْنَ اَوْلِیآئِهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا حُجَّةَ اللَّهِ

سلام بر تو اى ولى و نماینده خدا و فرزند اولیاء او سلام بر تو اى حجت خدا

وَابْنَ حُجَجِهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا صَفِىَّ اللَّهِ وَابْنَ اَصْفِیآئِهِ اَلسَّلامُ

و فرزند حجتهاى خدا سلام بر تو اى برگزیده خدا و زاده برگزیدگانش سلام

عَلَیْکَ یا خَلیفَةَ اللَّهِ وَابْنَ خُلَفآئِهِ وَاَبا خَلیفَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَا بْنَ

بر تو اى جانشین خدا و فرزند جانشینانش و پدر جانشین او سلام بر تو اى فرزند

خاتَمِ النَّبِیّینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَا بْنَ سَیِّدِ الْوَصِیّینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَا

خاتم پیمبران سلام بر تو اى فرزند آقاى اوصیاء سلام بر تو اى

بْنَ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَا بْنَ سَیِّدَةِ نِسآءِ الْعالَمینَ اَلسَّلامُ

فرزند امیر مؤ منان سلام بر تو اى فرزند بانوى زنان جهانیان سلام

عَلَیْکَ یَا بْنَ الاَْئِمَّةِ الْهادینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَا بْنَ الاَْوْصِیآءِ

بر تو اى فرزند امامان راهنما سلام بر تو اى فرزند اوصیاى

الرّاشِدینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا عِصْمَةَ الْمُتَّقینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اِمامَ

با رشد و هدایت سلام بر تو اى نگهبان پرهیزکاران سلام بر تو اى پیشواى

الْفآئِزینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا رُکْنَ الْمُؤْمِنینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا فَرَجَ

رستگاران سلام بر تو اى پایه و رکن اهل ایمان سلام بر تو اى گشایش ده

الْمَلْهُوفینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا وارِثَ الاَْنْبِیآءِ الْمُنْتَجَبینَ اَلسَّلامُ

اندوهناکان سلام بر تو اى وارث پیمبران برگزیده سلام

عَلَیْکَ یا خازِنَ عِلْمِ وَصِىِّ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الدّاعى

بر تو اى خزینه دار علم وصى رسول خدا سلام بر تو اى دعوت کننده

بِحُکْمِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا النّاطِقُ بِکِتابِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا

به حکم خدا سلام بر تو اى گویاى به کتاب خدا (قرآن ) سلام بر تو اى

حُجَّةَ الْحُجَجِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا هادِىَ الاُْمَمِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا وَلِىَّ

حجت حجتهاى الهى سلام بر تو اى راهنماى ملتها سلام بر تو اى واسطه

النِّعَمِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا عَیْبَةَ الْعِلْمِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا سَفینَةَ الْحِلْمِ

و سرپرست نعمتها سلام بر تو اى گنجینه دانش سلام بر تو اى کشتى حلم و بردبارى

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبَا الاِْمامِ الْمُنْتَظَرِ الظّاهِرَةِ لِلْعاقِلِ حُجَّتُهُ وَالثّابِتَةِ

سلام بر تو اى پدر امام منتظر آنکس که حجت و نشانه اش براى شخص خردمند آشکار و

فِى الْیَقینِ مَعْرِفَتُهُ الْمُحْتَجَبِ عَنْ اَعْیُنِالظّالِمینَ وَالْمُغَیَّبِ عَنْ

معرفتش به یقین ثابت و مسلم است آنکه در پرده است از دیده ستمکاران و آن غایب و پنهان از

دَوْلَةِ الْفاسِقینَ وَالْمُعیدِ رَبُّنا بِهِ الاِْسْلامَ جَدیداً بَعْدَ الاِْنْطِماسِ

حکومت و دولت اهل فسق و عصیان و آنکس که پروردگار ما بوسیله اش دین اسلام را بصورت تازه و نوى باز گرداند پس از فرسودگى

وَالْقُرْآنَ غَضّاً بَعْدَ الاِْنْدِراسِ اَشْهَدُ یامَوْلاىَ اَنَّکَ اَقَمْتَ الصّلوةَ

و قرآن را تر و تازه باز آرد پس از کهنگى گواهى دهم اى سرور من که براستى تو برپاداشتى نماز را

وَآتَیْتَ الزَّکاةَ وَاَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَیْتَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَدَعَوْتَ اِلى

و پرداختى زکات را و امر کردى به معروف و نهى کردى از منکر (کار زشت ) و دعوت کردى

سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَعَبَدْتَ اللَّهَ مُخْلِصاً حَتّى

مردم را به راه پروردگارت به فرزانگى و پند نیک و پرستش کردى خدا را از روى اخلاص تا

اَتیکَ الْیَقینُ اَسْئَلُ اللَّهَ بِالشَّاْنِ الَّذى لَکُمْ عِنْدَهُ اَنْ یَتَقَبَّلَ زِیارَتى

مرگت فرا رسید از خدا خواهم بدان منزلت و مقامى که شما در نزد او دارید که بپذیرد زیارتى را که من

لَکُمْ وَیَشْکُرَ سَعْیى اِلَیْکُمْ وَیَسْتَجیبَ دُعائى بِکُمْ وَیَجْعَلَنى مِنْ

از شما کردم و قدردانى کند از سعى و کوششم براى رسیدن به درگاه شماو اجابت کند دعایم را بوسیله شما و قرارم دهد

اَنْصارِ الْحَقِّ وَاَتْباعِهِ وَاَشْیاعِهِ وَمَوالیهِ وَمُحِبّیهِ وَالسَّلامُ عَلَیْکَ

از یاوران حق و پیروان و همراهان و دوستان و دوست دارانش و سلام بر تو

وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَکاتُهُ پس ببوس ضریحش را و بگذار طرف راست صورت خود را بر

و رحمت خدا و برکاتش

آن پس طرف چپ را گذار و بگو: اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَاَهْلِ بَیْتِهِ

خدایا درود فرست بر آقاى ما محمد و خاندانش

وَصَلِّ عَلى الْحَسَنِ بْنِ عَلِی الْهادى اِلى دینِکَ وَالدّاعى اِلى

و درود فرست بر حسن بن على آن راهنماى بسوى دین تو و دعوت کننده بسوى

سَبیلِکَ عَلَمِ الْهُدى وَمَنارِ التُّقى وَمَعْدِنِ الْحِجى وَماْوَى النُّهى

راه تو پرچم هدایت و مشعل تقوى و کان عقل و جایگاه فرزانگى و خرد

وَغَیْثِ الْوَرى وَسَحابِ الْحِکْمَةِ وَبَحْرِ الْمَوْعِظَةِ وَوارِثِ الاَْئِمَّةِ

و باران رحمت مردم و ابر (ریزان ) حکمت و دریاى پند و وعظ و وارث امامان

وَالشَّهیدِ عَلىَ الاُْمَّةِ الْمَعْصُومِ الْمُهَذَّبِ وَالْفاضِلِ الْمُقَرَّبِ

و گواه بر امت ، آن معصوم از گناه و پاکیزه و فاضل مقرب درگاه

وَالْمُطَهَّرِ مِنَ الرِّجْسِ الَّذى وَرَّثْتَهُ عِلْمَ الْکِتابِ وَاَ لْهَمْتَهُ فَصْلَ

و پاک از پلیدى ، آن کس که علم کتاب خود (قرآن ) را به او ارث دادى و طریقه جدا کردن بین حق و باطل

الْخِطابِ وَنَصَبْتَهُ عَلَماً لاَِهْلِ قِبْلَتِکَ وَقَرَنْتَ طاعَتَهُ بِطاعَتِکَ

و داورى آن را به او الهام فرمودى و او را پرچم و نشانه اهل قبله خود قرار دادى مقرون ساختى فرمانبردارى او را به فرمانبردارى خود

وَفَرَضْتَ مَوَدَّتَهُ عَلى جَمیعِ خَلیقَتِکَ اَللّهُمَّ فَکَما اَنابَ بِحُسْنِ

و واجب کردى دوستیش را بر همه آفریدگانت خدایا چنانچه او دل بست با

الاِْخْلاصِ فى تَوْحیدِکَ وَاَرْدى مَنْ خاضَ فى تَشْبیهِکَ وَحامى

اخلاصى پاک درتوحید تو و محکوم کرد کسى را که در اندیشه تشبیه تو (به مخلوق ) فرو رفته بود و حمایت کرد

عَنْ اَهْلِ الاْیمانِ بِکَ فَصَلِّ یا رَبِّ عَلَیْهِ صَلوةً یَلْحَقُ بِها مَحَلَّ

از ایمان دارندگان به تو پس درود فرست پروردگارا بر او درودى که او را به جایگاه

الْخاشِعینَ وَیَعْلُو فِى الْجَنَّةِ بِدَرَجَةِ جَدِّهِ خاتَمِ النَّبِیّینَ وَبَلِّغْهُ مِنّا

خشوع کنندگان و فروتنان درگاهت رساند و برساند او را بدرجه جدش خاتم پیمبران و برسان به او از جانب من

تَحِیَّةً وَسَلاماً وَآتِنا مِنْ لَدُنْکَ فى مُوالاتِهِ فَضْلاً وَاِحْساناً وَمَغْفِرَةً

تحیت و سلامى و بده به ما از نزد خویش در دوستیش برترى و احسان و آمرزش

وَرِضْواناً اِنَّکَ ذُو فَضْلٍ عَظیمٍ وَمَنٍّ جَسیمٍ پس نماز زیارت بجا آور و چون

و خشنودى خود را که براستى تو داراى فضلى بزرگ و نعمتى گرانمایه هستى

فارغ شدى بگو: یا دآئِمُ یا دَیْمُومُ یا حَىُّ یا قَیُّومُ یا کاشِفَ الْکَرْبِ

اى همیشگى و اى پاینده و اى زنده اى همیشه پابرجا اى برطرف کن گرفتارى

وَالْهَمِّ وَیا فارِجَ الْغَمِّ وَیا باعِثَ الرُّسُلِ وَیا صادِقَ الْوَعْدِ وَیا حَىُّ

و اندوه و اى زداینده غم و غصه اى برانگیزنده رسولان و اى راست وعده و اى زنده اى که

لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ اَتَوَسَّلُ اِلَیْکَ بِحَبیبِکَ مُحَمَّدٍ وَوَصِیِّهِ عَلِی ابْنِ عَمِّهِ

معبودى جز تو نیست توسل جویم بدرگاه تو بوسیله حبیبت محمد و وصیّش على عموزاده

وَصِهْرِهِ عَلَى ابْنَتِهِ الَّذى خَتَمْتَ بِهِمَا الشَّرایِعَ وَفَتَحْتَ بِهِمَا

و شوهر دخترش آن دو بزرگوارى که پایان دادى به آن دو مذاهب را و گشودى به آن دو

التَّاْویلَ وَالطَّلایِعَ فَصَلِّ عَلَیْهِما صَلوةً یَشْهَدُ بِهَا الاَْوَّلُونَ

تاءویل و رازهاى سربسته قرآن را پس درود فرست بر آن دو درودى که گواهى دهند بدان پیشینیان

وَالاْخِرُونَ وَیَنْجُوبِهَا الاَْوْلِیآءُ وَالصّالِحُونَ وَاَتَوَسَّلُ اِلَیْکَ بِفاطِمَةَ

و پسینیان و نجات یابند به آن دوستان تو و شایستگان درگاهت و توسل جویم بدرگاهت بوسیله فاطمه

الزَّهْرآءِ والِدَةِ الاَْئِمَّةِ الْمَهْدِیّینَ وَسَیِّدَةِ نِسآءِ الْعالَمینَ الْمُشَفَّعَةِ

زهراء مادر امامان راه یافته و بانوى زنان جهانیان آنکه شفاعتش

فى شیعَةِاَوْلادِهَا الطَّیِّبینَ فَصَلِّ عَلَیْها صَلوةً دآئِمَةً اَبَدَ الاْبِدینَ

پذیرفته است درباره شیعیان فرزندان پاکش درود فرست بر او درودى همیشگى و جاویدان و تا برپا است

وَدَهْرَ الدّاهِرینَ وَاَتَوَسَّلُ اِلَیْکَ بِالْحَسَنِ الرَّضِىِّ الطّاهِرِالزَّکِىِّ

روزگار و توسل جویم بدرگاهت بوسیله حسن مجتبى آن امام پاک پاکیزه

وَالْحُسَینِ الْمَظْلُومِ الْمَرْضِىِّ الْبَرِّ التَّقِىِّ سَیِّدَىْ شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ

و حسین مظلوم آن امام پسندیده و نیکوکار با تقوى دو آقاى جوانان اهل بهشت

الاِْمامَیْنِ الْخَیِّرَیْنِ الطَّیِّبَیْنِ التَّقِیَّیْنِ النَّقِیَّیْنِ الطّاهِرَیْنِ الشَّهیدَیْنِ

آن دو امام برگزیده پاکیزه با تقواى بى عیب و پاک و آن دو شهید

الْمَظْلُومَیْنِ الْمَقْتُولَیْنِ فَصَلِّ عَلَیْهِما ما طَلَعَتْ شَمْسٌ وَما غَرَبَتْ

مظلوم کشته (راه حق ) پس درود فرست بر آن دو تا هرگاه که (جهانى برپا است و) سر زند و غروب کند خورشیدى

صَلوةً مُتَوالِیَةً مُتَتالِیَةً وَاَتَوَسَّلُ اِلَیْکَ بِعَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ

درودى پشت سر هم و پى درپى و توسل جویم بدرگاهت به على بن الحسین

سَیِّدِالْعابِدینَ الْمَحْجُوبِ مِنْ خَوْفِ الظّالِمینَ وَبِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِی

آقاى عبادت کنندگان و مستور از ترس ستمکاران و به محمد بن على

الْباقِرِ الطّاهِرِ النُّورِ الزّاهِرِ الاِْمامَیْنِ السَّیِّدَیْنِ مِفْتاحَىِ الْبَرَکاتِ

باقر آن امام پاک و آن روشنى تابناک آن دو امام بزرگ کلید هر برکت

وَمِصْباحَىِ الظُّلُماتِ فَصَلِّ عَلَیْهِما ما سَرى لَیْلٌ وَما اَضآءَ نَهارٌ

و چراغ هر تاریکى و ظلمت درود فرست بر آنها تا بگذرد شبى و بتابد روزى

صَلوةً تَغْدُو وَتَرُوحُ وَاَتَوَسَّلُ اِلَیْکَ بِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الصّادِقِ عَنِ

درودى در بامداد و پسین و توسل جویم بدرگاهت بوسیله جعفر بن محمد آن راستگوى از طرف

اللَّهِ وَالنّاطِقِ فى عِلْمِ اللَّهِ وَبِمُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ الْعَبْدِ الصّالِحِ فى نَفْسِهِ

خدا و گویاى دانش خدا و به موسى بن جعفر آن بنده اى که خودبخود شایسته و صالح بود

وَالْوَصِىِّ النّاصِحِ الاِْمامَیْنِ الْهادِیَیْنِ الْمَهْدِیَّیْنِ الْوافِیَیْنِ الْکافِیَیْنِ

و آن وصى خیرخواه که هر دوى آنها دو امام راهنماى راه یافته و وافى و کافى بودند

منبع: مفاتیح الجنان

 

سخنان دربار امام حسن عسکری علیه السلام

شهادت امام حسن عسکری

درسهایى براى زندگى‏

 بهترین درسها همان است که انسان از آنها در زندگانى خویش بهره برمى‏دارد. ائمه هدى‏علیهم السلام آموزشهاى زندگى بخش فراوانى ارائه داده‏اند که‏اگر ما به فهم آنها نایل شویم نیکبخت ترین مردم در دنیا و نزدیک ترین‏آنها به خشنودى خداوند در آخرت خواهیم بود. در آنچه که ذیلاً نقل‏ مى‏شود به تأمل در باره پاره‏اى از سخنان امام در این عرصه مهم خواهیم ‏پرداخت:

تا آنجا که تحمّل دارى، در خواست و سؤال مکن، زیرا براى هر روزى،رزق جدید است و بدان که پا فشارى و اصرار در سؤال و کمک‏خواستن هیبت‏انسان را از بین مى‏برد وباعث رنج و سختى مى‏گردد. صبر پیشه کن تا خداونددرى بروى تو بازکند که گذشتن از آن براى تو سهل و آسان باشد. چه نزدیک‏است خداوند کارساز به انسان درمانده، وامنیت و آسایش به شخص فرارى‏ترسان، پس شاید غیرتها نوعى از تأدیب الهى باشد. و بهره‏ها و نصیب‏هامراتبى است، پس بر چیدن میوه‏اى که نرسیده است عجله مکن، چرا که دروقت مناسب آنرا بدست خواهى آورد. و بدان، تدبیر کننده کارت بوقتى که‏کارت را اصلاح کند آگاه‏تر است، به اختیار او در همه امور خود که بنفع توست‏اطمینان کن، و در بر آوردن حاجات خود قبل از رسیدن وقت آن، عجله منماکه قلب و سینه‏ات، تنگ مى‏شود، و یأس بر تو چیره مى‏شود. و بدان که ازبراى بخشش، اندازه و مقدارى است که اگر از آن فزونى یابد، اسراف خواهدبود و از براى مدارا و احتیاط اندازه‏اى است که هر گاه از آن بیشتر شود، جبن‏و ترس است و از براى اقتصاد و میانه روى مقدار است که زیادتر از آن بخل‏است و شجاعت را مقدارى است که افزون آن تهوّر و بى‏باکى است و ازتیزهوش آرام بر حذر باش".(1)

بهترین برادران تو کسى‏است که گناهت را فراموش کرد و نیکى‏ترابه‏خویش یادآورد. سست ‏حیله ‏ترین ‏دشمنان کسى‏است که دشمنى خویش‏را آشکار ساخت.

زیبائى چهره، جمال برون است و زیبایى عقل جمال درون است" "سزاوارترین مردم به محبّت کردن، کسى است که از او امید محبّت کردن‏دارند.

پلیدیها در خانه‏اى قرار داده شدند و دروغ کلید آن خانه است".

نادانى دشمن است، و حلم حکومت، و راحتى دلها را نشناخت آن که‏حلم، پاره‏هاى اندوه صبر و دشمنى را به وى جرعه جرعه نچشاند.

هر که بر پشت باطل سوار شد، در سراى پشیمانى فرود آمد.

تقدیرهاى غالب با کشمکش دفع نگردند، و ارزاق نوشته شده را به آزنتوانند بدست آرند، و با امساک نتوان آنها را دفع گرداند".

عطایاى (شخص) کریم تو را پیش او خوب جلوه مى‏دهد و بدونزدیکت مى‏سازد، و عطایاى )شخص( فرو مایه تو را از او دور مى‏کند و به‏نزدش منفورت مى‏سازد".

هر که پارسایى خوى او باشد و کرم سرشت او و بردبارى عادت اودوستانش زیاد گردد و تمجید بر او فراوان، و با ستایشهایى نیکویى که از اومى‏کنند بر دشمنانش پیروز مى‏شود.

در تشویق به روزه گرفتن و نماز شب خواندن فرمود: "شب زنده‏دارى گواراتر از خواب است و گرسنگى در خوبى خوراک‏ فزاینده ‏تر.(2) "مؤمن براى مؤمن برکت است و بر کافر حجّت.

دل احمق در دهان اوست و دهان حکیم در دل او.

توجّه به رزقى که برایت تضمین شده، تو را از کار واجبت باز ندارد".

هیچ عزیزى از حق جدا نشد جز آنکه خوار شد، و خوارى حق رانگرفت مگر آنکه سر فراز شد.

دوست نادان، مایه رنج است.

دو خصلت است که والاتر از آنها چیزى نیست: ایمان به خداوند و سودرساندن به برادران".

گستاخى‏فرزند بر پدر، در کوچکى، منجر به‏عاق شدن‏در بزرگى‏اش شود.

اظهار شادمانى در برابر شخص غمزده، بى ادبى است.

بهتر از زندگى چیزى است که اگر از دستش بدهى، زندگى را منفور دارى‏و بدتر از مرگ چیزى است که چون بر تو فرود آید مرگ را محبوب شمارى".

ریاضت دادن نادان و ترک دادن معتاد از چیزى که بدان عادت کرده،خود معجزه است.

تواضع نعمتى است که بر آن حسد نبرند.

آدمى را طورى گرامى ندار که بر او سخت بگذرد.

هر که برادرش را نهانى اندرز داد او را آراسته و آن که در برابر دیگرانش‏پند گفت، زشتش ساخته".

هیچ بلایى نیست مگر اینکه براى خدا در پیرامون آن نعمتى است.

چه زشت است براى مؤمن گرایشى که او را خوار مى‏کند.(3)

آن حضرت فرمود:

پارساترین مردم کسى است که به هنگام بر خورد با امور شبهه ناک‏بازایستد، عابدترین مردم کسى است که فرایض را بر پاى دارد، زاهدترین‏مردم کسى است که از حرام دست شوید، سخت کوش ترین مردم کسى است‏که گناهان را ترک گوید.

شما در عمرهاى کاسته شده و روزهاى شمرده شده ( اندک) هستید،ومرگ ناگهان سر مى‏رسد.

هر که تخم نیکى بکارد خوشى بدرود، و آن که تخم‏بدى بکارد پشیمانى بدرود.

هر زارعى را همان چیزى است که مى‏کارد، کندکار را بهره از دست نرود، و آزمند آنچه را که برایش مقدّر نیست به دست‏نیاورد.

هر که به خیرى رسد خدایش داده و هر که از شرّى در امان نگاه داشته‏شود، خدایش نگاه داشته.

در نامه مبارکش به ابن بابویه فقیه مشهور، فرموده است: "امّا بعد،تو را اى پیر و معتمد و فقیهم، ابو الحسن على بن حسین قمى، که خدایت‏براى کسب خشنودیهایش تو را موفّق بدارد و به رحمت خویش از صلب‏تو فرزندانى صالح عطایت فرماید، سفارش مى‏کنم به تقواى خدا و بر پاى‏داشتن نماز و پرداخت زکات که نماز از مانعان زکات پذیرفته نشود. و تو را سفارش مى‏کنم به آمرزش گناه، و فرو خوردن خشم، و صله‏رحم وهمدلى با برادران، و کوشش در ( جهت رفع) نیازهاى ایشان درسختى وآسانى، و بردبارى در برابر نادانان، و نفقه در دین، و تربیت درکارها و رعایت قرآن، و خوشخویى، و امر به معروف و نهى از منکر که‏خداوند عزّ و جلّ فرمود: ( لَا خَیرَ فِی کَثِیرٍ مِن نَجْوَاهُمْ إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاَحٍ بَینَ‏النَّاسِ وَمَن یفْعَلْ ذلِکَ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ فَسَوْفَ نُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً(4) یعنی: در بسیارى از راز گویى اینان هیچ چیزى نهفته نیست مگر آنکه به صدقه‏امر کند یا نیکى یا اصلاح میان مردم، و آن کسى که از پى خشنودى خدا این کاررا بکند بزودى پاداشى بزرگ عطایش فرماییم. و دورى از تمام زشتیها و بر تو باد گزاردن نماز شب (سه بار این‏دستور را تکرار فرموده) و هر که نماز شب را کوچک انگارد از ما نیست. پس به وصیت من عمل کن و شیعیانم را بگو تا بدان وادار شوند. و برتو باد انتظار فرج که پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: "برترین اعمال امّت من، انتظارفرج است"، شیعیان ما همواره در اندوه خواهند بود تا آنکه فرزندم ظهورکند همان که پیامبرصلى الله علیه وآله بدو مژده داد که زمین را از عدل و داد پر مى‏کندپس از آنکه از ستم وبیداد پر شده باشد. پس اى پیرو و شیعه من شکیبا باش و همه شیعیانم را به شکیبایى‏فرمان ده که: ( إِنَّ الْأَرْضَ للَّهِ‏ِ یورِثُهَا مَنْ یشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ(5) یعنی:

"زمین از آن خداست، آن را به هر که از بندگانش خواهد به میراث دهد،وفرجام از آنِ پرهیزکاران است و درود بر تو و بر تمام شیعیانم و رحمت و برکات خدا بر ایشان باد. خدا ما را بس است چه خوب وکیل و چه خوب سر پرست و چه‏خوب یاورى است.(6)

مآخذ :

 1) بحارالانوار، ج‏75، ص‏389 - 378.

2) همان مأخذ، ص‏378.

3) بحارالانوار، ج‏75، ص‏378 - 377.

4) سوره نساء، آیه 114.

5) سوره اعراف، آیه 128.

6) حیاة الامام الحسن العسکرى، ص‏81 - 80.

 

زندگینامه امام عسگری (ع)

1.حضرت امام حسن عسکری  (ع )
2.صورت و سیرت امام حسن عسکری (ع )
3.دوران امامت
4.شهادت امام حسن عسکری (ع )
5.ماجرای جانشین بر حق امام عسکری
 

حضرت امام حسن عسکری  (ع )
امام حسن عسکری (ع ) در سال 232هجری در مدینه چشم به جهان گشود . مادر والا گهرش سوسن یا سلیل زنی لایق و صاحب فضیلت و در پرورش فرزند نهایت مراقبت راداشت ، تا حجت حق را آن چنان که شایسته است پرورش دهد . این زن پرهیزگار در سفری که امام عسکری (ع ) به سامرا کرد همراه امام بود و در سامرا از دنیا رحلت کرد . کنیه آن حضرت ابامحمد بود .

صورت و سیرت امام حسن عسکری  (ع )
امام یازدهم صورتی گندمگون و بدنی در حد اعتدال داشت . ابروهای سیاه کمانی ، چشمانی  درشت و پیشانی گشاده داشت . دندانها درشت و بسیار سفید بود . خالی بر گونه راست داشت . امام حسن عسکری (ع ) بیانی شیرین و جذاب و شخصیتی الهی باشکوه و وقار و مفسری بی نظیر برای قرآن مجید بود . راه مستقیم عترت و شیوه صحیح تفسیر قرآن را به مردم و به ویژه برای اصحاب بزرگوارش - در ایام عمر کوتاه خود - روشن کرد .

دوران امامت
به طور کلی دوران عمر 29ساله امام حسن عسکری (ع ) به سه دوره تقسیم می گردد : دوره اول 13سال است که زندگی آن حضرت در مدینه گذشت . دوره دوم 10سال در سامرا قبل از امامت . دوره سوم نزدیک 6 سال امامت آن حضرت می باشد . دوره امامت حضرت عسکری (ع ) با قدرت ظاهری بنی عباس رو در روی بود . خلفایی که به تقلید هارون در نشان دادن نیروی خود بلندپروازیهایی داشتند . امام حسن عسکری (ع ) از شش سال دوران اقامتش ، سه سال را در زندان گذرانید . زندانبان آن حضرت صالح بن وصیف دو غلام ستمکار را بر امام گماشته بود ، تا بتواند آن حضرت را - به وسیله آن دو غلام - آزار بیشتری دهد ، اما آن دو غلام که خود از نزدیک ناظر حال و حرکات امام بودند تحت تأثیر آن امام بزرگوار قرار گرفته به صلاح و خوش رفتاری گراییده بودند . وقتی از این غلامان جویای حال امام شدند ، می گفتند این زندانی روزها روزه دار است و شبها تا بامداد به عبادت و راز و نیاز با معبود خود سرگرم است و با کسی سخن نمی گوید . عبیدالله خاقان وزیر معتمد عباسی با همه غروری که داشت وقتی با حضرت عسکری ملاقات می کرد به احترام آن حضرت برمی خاست ، و آن حضرت را بر مسند خود می نشانید . پیوسته می گفت : در سامره کسی را مانند آن حضرت ندیده ام ، وی  زاهدترین و داناترین مردم روزگار است . پسر عبیدالله خاقان می گفت : من پیوسته احوال آن حضرت را از مردم می پرسیدم . مردم را نسبت به او متواضع می یافتم . می دیدم همه مردم به بزرگواریش معترفند و دوستدار او می باشند . با آنکه امام (ع ) جز با خواص شیعیان خود آمیزش نمی فرمود ، دستگاه خلافت عباسی  برای حفظ آرامش خلافت خود بیشتر اوقات ، آن حضرت را زندانی و ممنوع از معاشرت داشت . " از جمله مسائل روزگار امام حسن عسکری (ع ) یکی نیز این بود که از طرف خلافت وقت ، اموال و اوقات شیعه ، به دست کسانی سپرده می شد که دشمن آل محمد (ص ) و جریانهای شیعی  بودند ، تا بدین گونه بنیه مالی نهضت تقویت نشود . چنانکه نوشته اند که احمد بن عبیدالله بن خاقان از جانب خلفا ، والی اوقاف و صدقات بود در قم ، و او نسبت به اهل بیت رسالت ، نهایت مرتبه عداوت را داشت " . " نیز اصحاب امام حسن عسکری ، متفرق بودند و امکان تمرکز برای آنان نبود ، کسانی چون ابوعلی  احمد بن اسحاق اشعری در قم و ابوسهل اسماعیل نوبختی  در بغداد می زیستند ، فشار و مراقبتی که دستگاه خلافت عباسی ، پس از شهادت حضرت رضا (ع ) معمول داشت ، چنان دامن گسترده بود که جناح مقابل را با سخت ترین نوع درگیری  واداشته بود . این جناح نیز طبق ایمان به حق و دعوت به اصول عدالت کلی  ، این همه سختی را تحمل می کرد ، و لحظه ای از حراست ( و نگهبانی ) موضع غفلت نمی کرد " . اینکه گفتیم : حضرت هادی (ع ) و حضرت امام حسن عسکری (ع ) هم از سوی  دستگاه خلافت تحت مراقبت شدید و ممنوع از ملاقات با مردم بودند و هم امامان بزرگوار ما - جز با یاران خاص و کسانی که برای حل مشکلات زندگی مادی و دینی  خود به آنها مراجعه می نمودند - کمتر معاشرت می کردند به جهت آن بود که دوران غیبت حضرت مهدی (ع ) نزدیک بود ، و مردم می بایست کم کم بدان خو گیرند ، و جهت سیاسی و حل مشکلات خود را از اصحاب خاص که پرچمداران مرزهای مذهبی بودند بخواهند ، و پیش آمدن دوران غیبت در نظر آنان عجیب نیاید . باری ، امام حسن عسکری (ع ) بیش از 29سال عمر نکرد ولی در مدت شش سال امامت و ریاست روحانی اسلامی ، آثار مهمی  از تفسیر قرآن و نشر احکام و بیان مسائل فقهی و جهت دادن به حرکت انقلابی  شیعیانی که از راههای دور برای کسب فیض به محضر امام (ع ) می رسیدند بر جای گذاشت . در زمان امام یازدهم تعلیمات عالیه قرآنی و نشر احکام الهی و مناظرات کلامی جنبش علمی خاصی  را تجدید کرد ، و فرهنگ شیعی - که تا آن زمان شناخته شده بود - در رشته های دیگر نیز مانند فلسفه و کلام باعث ظهور مردان بزرگی چون یعقوب بن اسحاق کندی  ، که خود معاصر امام حسن عسکری بود و تحت تعلیمات آن امام ، گردید . در قدرت علمی  امام (ع ) - که از سرچشمه زلال ولایت و اهل بیت عصمت مایه گرفته بود - نکته ها گفته اند . از جمله : همین یعقوب بن اسحاق کندی فیلسوف بزرگ عرب که دانشمند معروف ایرانی ابونصر فارابی شاگرد مکتب وی بوده است ، در مناظره با آن حضرت درمانده گشت و کتابی را که بر رد قرآن نوشته بود سوزانید و بعدها از دوستداران و در صف پیروان آن حضرت درآمد .

شهادت امام حسن عسکری  (ع )
شهادت آن حضرت را روز جمعه هشتم ماه ربیع الاول سال 260هجری نوشته اند . در کیفیت وفات آن امام بزرگوار آمده است : فرزند عبیدالله بن خاقان گوید روزی برای پدرم ( که وزیر معتمد عباسی بود ) خبر آوردند که ابن الرضا - یعنی  حضرت امام حسن عسکری - رنجور شده ، پدرم به سرعت تمام نزد خلیفه رفت و خبر را به خلیفه داد . خلیفه پنج نفر از معتمدان و مخصوصان خود را با او همراه کرد . یکی از ایشان نحریر خادم بود که از محرمان خاص خلیفه بود ، امر کرد ایشان را که پیوسته ملازم خانه آن حضرت باشند ، و بر احوال آن حضرت مطلع گردند . و طبیبی را مقرر کرد که هر بامداد و پسین نزد آن حضرت برود ، و از احوال او آگاه شود . بعد از دو روز برای پدرم خبر آوردند که مرض آن حضرت سخت شده است ، و ضعف بر او مستولی گردیده . پس بامداد سوار شد ، نزد آن حضرت رفت و اطبا را - که عموما اطبای  مسیحی و یهودی در آن زمان بودند - امر کرد که از خدمت آن حضرت دور نشوند و قاضی القضات ( داور داوران ) را طلبید و گفت ده نفر از علمای مشهور را حاضر گردان که پیوسته نزد آن حضرت باشند . و این کارها را برای  آن می کردند که آن زهری  که به آن حضرت داده بودند بر مردم معلوم نشود و نزد مردم ظاهر سازند که آن حضرت به مرگ خود از دنیا رفته ، پیوسته ایشان ملازم خانه آن حضرت بودند تا آنکه بعد از گذشت چند روز از ماه ربیع الاول سال 260 ه . ق آن امام مظلوم در سن 29سالگی از دار فانی به سرای باقی رحلت نمود . بعد از آن خلیفه متوجه تفحص و تجسس فرزند حضرت شد ، زیرا شنیده بود که فرزند آن حضرت بر عالم مستولی  خواهد شد ، و اهل باطل را منقرض خواهد کرد ... تا دو سال تفحص احوال او می کردند ... . این جستجوها و پژوهشها نتیجه هراسی بود که معتصم عباسی و خلفای قبل و بعد از او - از طریق روایات مورد اعتمادی که به حضرت رسول الله (ص ) می پیوست ، شنیده بودند که از نرگس خاتون و حضرت امام حسن عسکری فرزندی پاک گهر ملقب به مهدی آخر الزمان - همنام با رسول اکرم (ص ) ولادت خواهد یافت و تخت ستمگران را واژگون و به سلطه و سلطنت آنها خاتمه خواهد داد . بدین جهت به بهانه های  مختلف در خانه حضرت عسکری (ع ) رفت و آمد بسیار می کردند ، و جستجو می نمودند تا از آن فرزند گرامی اثری بیابند و او را نابود سازند . به راستی داستان نمرود و فرعون در ظهور حضرت ابراهیم (ع ) و حضرت موسی  (ع ) تکرار می شد . حتی قابله هایی  را گماشته بودند که در این کار مهم پی جویی  کنند . اما خداوند متعال - چنانکه در فصل بعد خواهید خواند - حجت خود را از گزند دشمنان و آسیب زمان حفظ کرد ، و همچنان نگاهداری خواهد کرد تا مأموریت الهی خود را انجام دهد . باری ، علت شهادت آن حضرت را سمی می دانند که معتمد عباسی در غذا به آن حضرت خورانید و بعد ، از کردار زشت خود پشیمان شد . بناچار اطبای مسیحی و یهودی که در آن زمان کار طبابت را در بغداد و سامره به عهده داشتند ، به ویژه در مأموریتهایی که توطئه قتل امام بزرگواری مانند امام حسن عسکری (ع ) در میان بود ، برای معالجه فرستاد . البته از این دلسوزیهای ظاهری هدف دیگری  داشت ، و آن خشنود ساختن مردم و غافل نگهداشتن آنها از حقیقت ماجرا بود . بعد از آگاه شدن شیعیان از خبر درگذشت جانگداز حضرت امام حسن عسکری  (ع ) شهر سامره را غبار غم گرفت ، و از هر سوی صدای ناله و گریه برخاست . مردم آماده سوگواری و تشییع جنازه آن حضرت شدند .

ماجرای جانشین بر حق امام عسکری
ابوالادیان می گوید : من خدمت حضرت امام حسن عسکری (ع ) می کردم . نامه های آن حضرت را به شهرها می بردم . در مرض موت ، روزی من را طلب فرمود و چند نامه ای نوشت به مدائن تا آنها را برسانم . سپس امام فرمود : پس از پانزده روز باز داخل سامره خواهی  شد و صدای گریه و شیون از خانه من خواهی شنید ، و در آن موقع مشغول غسل دادن من خواهند بود . ابوالادیان به امام عرض می کند : ای سید من ، هرگاه این واقعه دردناک روی  دهد ، امامت با کیست ؟ فرمود : هر که جواب نامه من را از تو طلب کند . ابوالادیان می گوید : دوباره پرسیدم علامت دیگری به من بفرما . امام فرمود : هرکه بر من نماز گزارد . ابوالادیان می گوید : باز هم علامت دیگری بگو تا بدانم . امام می گوید : هر که بگوید که در همیان چه چیز است او امام شماست . ابوالادیان می گوید : مهابت و شکوه امام باعث شد که نتوانم چیز دیگری  بپرسم . رفتم و نامه ها را رساندم و پس از پانزده روز برگشتم . وقتی به در خانه امام رسیدم صدای شیون و گریه از خانه امام بلند بود . داخل خانه امام ، جعفر کذاب برادر امام حسن عسکری  را دیدم که نشسته ، و شیعیان به او تسلیت می دهند و به امامت او تهنیت می گویند . من از این بابت بسیار تعجب کردم پیش رفتم و تعزیت و تهنیت گفتم . اما او جوابی نداد و هیچ سؤالی نکرد . چون بدن مظهر امام را کفن کرده و آماده نماز گزاردن بود ، خادمی آمد و جعفر کذاب را دعوت کرد که بر برادر خود نماز بخواند . چون جعفر به نماز ایستاد ، طفلی گندمگون و پیچیده موی ، گشاده دندانی مانند پاره ماه بیرون آمد و ردای جعفر را کشید و گفت : ای عمو پس بایست که من به نماز سزاوارترم . رنگ جعفر دگرگون شد . عقب ایستاد . سپس آن طفل پیش آمد و بر پدر نماز گزارد و آن جناب را در پهلوی  امام علی النقی علیه السلام دفن کرد . سپس رو به من آورد و فرمود : جواب نامه ها را که با تو است تسلیم کن . من جواب نامه را به آن کودک دادم . پس " حاجزوشا " از جعفر پرسید : این کودک که بود ، جعفر گفت : به خدا قسم من او را نمی شناسم و هرگز او را ندیده ام . در این موقع ، عده ای  از شیعیان از شهر قم رسیدند ، چون از وفات امام (ع ) با خبر شدند ، مردم به جعفر اشاره کردند . چند تن از آن مردم نزد جعفر رفتند و از او پرسیدند : بگو که نامه هایی که داریم از چه جماعتی است و مالها چه مقدار است ؟ جعفر گفت : ببینید مردم از من علم غیب می خواهند ! در آن حال خادمی از جانب حضرت صاحب الامر ظاهر شد و از قول امام گفت : ای مردم قم با شما نامه هایی  است از فلان و فلان و همیانی ( کیسه ای ) که در آن هزار اشرفی است که در آن ده اشرفی است با روکش طلا . شیعیانی که از قم آمده بودند گفتند : هر کس تو را فرستاده است امام زمان است این نامه ها و همیان را به او تسلیم کن . جعفر کذاب نزد معتمد خلیفه آمد و جریان واقعه را نقل کرد . معتمد گفت : بروید و در خانه امام حسن عسکری (ع ) جستجو کنید و کودک را پیدا کنید . رفتند و از کودک اثری نیافتند . ناچار " صیقل " کنیز حضرت امام عسکری (ع ) را گرفتند و مدتها تحت نظر داشتند به تصور اینکه او حامله است . ولی هرچه بیشتر جستند کمتر یافتند . خداوند آن کودک مبارک قدم را حفظ کرد و تا زمان ما نیز در کنف حمایت حق است و به ظاهر از نظرها پنهان می باشد . درود خدای بزرگ بر او باد .

برگرفته از پایگاه تبیان http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=63996

 

نگارش در تاريخ دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ توسط پیـوند آل محمد (ص) | نظرات()