میثم تمار

 

 

 

ماجرای شهادت میثم تمار

اسلام، عزیزتر از مسلمان است. و اگر
مسلمان، عزتى دارد، در سایه ایمان و اسلام است. ‏بنابراین، مسلمان کسى است که در
لحظه‏هاى سرنوشت‏ساز و در هنگام نیاز با بذل مال و جان ‏و هستى، اسلام را یارى
کند. ‏

حمایت از حق، پیامدهایى چون «شهادت‏»
هم دارد، ولى براى حامیان حق، لذتى بالاتر از آن ‏نیست، چرا که عشقشان به ارزشهاى
متعالى و ماندگار الهى، آنان را از تعلقات دنیوى آزاد ‏ساخته است و براى سعادت
ابدى به آسانى حاضرند تا نقد جان را در میدانهاى ایثار و فداکارى ‏و مبارزه به
خالق جان بفروشند و به لقاى او و بهشت جاوید برسند. ‏

میثم تمار یکى از این جانبازان راه
دین و فداکاران مخلص راه ولایت وحق و عدالت‏بود. جان را هم ‏بر سر حمایت از فضیلتهایى
که در وجود على (ع) و در خط ولایت آن حضرت، تجسم یافته ‏بود، فدا کرد. شهادت،
میلاد سرخ میثم بود. برگى بود که با خون، رقم بقا بر آن زده شد و ‏کتاب زندگى‏اش
پس از مرگ، جاودانگى یافت. اینک با هم این اوراق سرخ و خونین را که ‏سندى دیگر بر
کمال و برترى و برجستگى میثم تمار است‏ بخوانیم: ‏

با « حبیب‏ بن مظاهر » ‏

شهادت در راه خدا آرزوى بزرگ « میثم
تمار» و « حبیب ‏بن مظاهر » بود. و هردو به این آرزو ‏رسیدند; حبیب، در رکاب حسین علیه
السلام و میثم در مبارزه با طغیان « ابن زیاد ». ‏

روزى، میثم در مجلس « بنى اسد » با
حبیب ‏بن مظاهر ملاقات کرد. مدتى باهم گفتگو کردند. در ‏پایان این دیدار، حبیب‏ بن
مظاهر گفت: گویا پیر مرد خربزه‏ فروشى (1) را مى‏بینم که در راه ‏دوستى فرزندان و
خاندان پیامبر، او را به دار مى‏آویزند و بر چوبه دار، شکمش را مى‏درند. ‏‏(اشاره
به شهادت میثم در کوفه) ‏

میثم هم در پاسخ گفت: من هم گویا مردم
سرخ‏رویى را مى‏بینم و مى‏شناسم، با دو دسته موى ‏بر سر که براى یارى فرزند دختر
پیامبرش قیام مى‏کند و کشته مى‏شود و سرش در کوفه ‏گردانده مى‏شود. (اشاره به
شهادت حبیب در کربلا) پس از این گفتگو از هم جدا شدند و رفتند. ‏

اهل آن مجلس، که آن دو را به دروغ
متهم مى‏کردند، هنوز متفرق نشده بودند که « رشید ‏هجرى‏ » یکى از یاران على‏«ع‏»
فرا رسید و سراغ میثم و حبیب را از آنان گرفت.گفتند: این ‏جا بودند و شنیدیم که
چنین و چنان گفتند. گفت: خدا میثم را رحمت کند! فراموش کرد این را ‏هم به گفته‏اش
بیفزاید که: « به آن کس که سربریده حبیب را به کوفه مى‏آورد، صد درهم بیشتر ‏داده
مى‏شود.» و... رفت. آنان گفتند : این دیگر از آن دو هم دروغگوتر است! ولى چند
‏روزى نگذشت که میثم را بردار آویخته دیدیم و سر حبیب را هم پس از کشتنش آوردند و
‏هرچه را که آن دو گفته بودند به همان صورت اتفاق افتاد.(2)

به دنبال امام حسین علیه السلام

میثم، خبر حرکت امام حسین علیه السلام
 را به طرف مکه شنید. در همان سال، تصمیم
گرفت که به ‏قصد حج عمره روى به مکه بنهد. در مکه به دیدار امام حسین علیه السلام
موفق نشد. پس از حج به ‏مدینه رفت. در دیدارى که با « ام سلمه‏ » - همسر پیامبر -
داشت، خود را معرفى کرد ، ام ‏سلمه گفت: پیامبر، بارها تو را یاد مى‏کرد و در دل
شبها، سفارش تو را به على علیه السلام مى‏نمود. ‏میثم از ام‏سلمه، حسین‏بن على را
پرسید. ام‏سلمه گفت: به اطراف مدینه رفته است، او نیز ‏همواره تو را یاد مى‏کرد.
میثم گفت: من نیز همواره به یاد آن بزرگوار هستم. امروز موفق به ‏دیدار او نشدم.
به او بگو که دوست داشتم بر او سلام بگویم. من بر مى‏گردم و به خواست‏خدا ‏یکدیگر
را نزد پروردگار، دیدار خواهیم کرد.  ( اشاره به شهادت قریب الوقوع امام حسین علیه
السلام ‏بود، زیرا بیست روز پس از این سخن بود که امام حسین علیه السلام به شهادت
رسید.) ‏

آن گاه ام‏سلمه با عطرى محاسن میثم را
معطر ساخت. میثم گفت: به زودى ریشم با خون، ‏رنگین خواهد شد. ام‏سلمه: چه کسى این
خبر را به تو داده است؟ ‏

میثم: مولا و سرور من! ‏

ام‏سلمه، در حالى که از اندوه، بغض
گلویش را گرفته بود، گریست و گفت: على علیه السلام فقط ‏مولاى تو نیست، بلکه سرور
من و سالار همه مسلمانان است. آن گاه ام‏سلمه از او خداحافظى ‏کرد. (3) ‏

دستگیر شدن میثم ‏

میثم در کوفه، مورد احترام بود و
شخصیت اجتماعى‏اش موقعیت او را از هرجهت، حساس ‏کرده بود. از سفر حج‏ به سوى کوفه
برمى‏گشت که « ابن زیاد » دستور دستگیرى او را قبل از ‏رسیدن به شهر، صادر کرد.
این در حالى بود که مسلم ‏بن عقیل در کوفه به شهادت رسیده و ‏تشنج و اضطراب، کوفه
را فراگرفته و شیعیان سرشناس و چهره‏هاى برجسته هوادار اهل‏بیت، ‏تحت تعقیب یا در
زندان بودند و زمینه براى اعتراضها و شورشها فراهم بود. ‏

‏« عریف ‏» به
همراه صد نفر از ماموران، برنامه دستگیرى میثم را قبل از ورودش به کوفه، ‏تدارک
دیدند. ابن‏زیاد او را تهدید کرده بود که اگر میثم را دستگیر نکند، خودش به قتل
خواهد ‏رسید. عریف به «حیره‏» آمد و با همراهانش در انتظار رسیدن میثم بود. میثم
را در همان جا، ‏پیش از آن که پایش به خانه برسد گرفتند. میثم به ماموران حوادث
آینده و چگونگى شهادت ‏خویش را بازگو کرد. ‏

میثم گرچه در آن روز، پیرمردى
سالخورده بود که بر استخوانهایش جز پوستى باقى نمانده بود ‏‏(4) و از نظر جسمى،
تحلیل رفته بود، لیکن از نظر شهامت و قوت قلب و قدرت روحى و ‏اراده استوار و زبان
گویا و فصیح و ایمان راسخ در حدى بود که ابن‏زیاد را، با آن همه قدرت ‏و مامور به
وحشت افکنده بود; به همین جهت هم براى بازداشت این پیرمرد جواندل و توانمند، ‏صد
مامور را گسیل ساخته بود. ‏

ماموران، میثم را به کوفه وارد کردند.
به عبید الله ‏بن زیاد خبر دادند که میثم اسیر و گرفتار شده ‏است. در معرفی میثم
به ابن‏ زیاد گفتند که : او از نزدیکترین و برگزیده‏ترین یاران ابوتراب، ‏على (علیه
السلام ) است. ‏

ابن زیاد گفت: واى بر شما! کار این
مرد عجمى به این جا رسیده است؟! بیاوریدش...! میثم را ‏از بازداشتگاه به حضور والى
کوفه آوردند. ‏

‏«میثم‏»
یکپارچه تلاش و اشتیاق بود. در راه تثبیت‏حق و روشن نگاهداشتن مشعل حق و ‏ارزشهاى
اصیلى که به خاموشى مى‏گرایید، جان بر کف و شهادت‏طلب بود

ابن زیاد، براى آزمودن روحیه میثم و
گفتگو با او پرسید: -پروردگارت در کجاست؟ ‏

‏- در کمین
ستمگران ... که تو یکى از آنانى. ‏

‏- با این که
عجم هستى با من این گونه سخن مى‏گویى؟! به من خبر داده‏اند که تو با « ابوتراب ‏»
‏بسیار نزدیک بوده‏اى! ‏

‏- آرى، درست
گفته‏اند. ‏

‏- باید از على
تبرى بجویى و با ابراز تنفر از او، او را به زشتى یاد کنى وگرنه دستها و ‏پاهایت
را بریده و بر دار مى‏آویزمت. ‏

میثم در مقابل این تهدید گفت: على علیه
السلام به من خبر داده است که مرا به دار مى‏آویزى. ‏

ابن زیاد براى جبران این وضع نامطلوب
که پیش آمده بود، گفت: واى بر تو! با سخنان على ‏درخواهم افتاد. (عمل بر خلاف آن
پیشگویى). ‏

میثم گفت: چگونه؟ در حالى که این خبر
را على -علیه السلام از پیامبر و او از جبرئیل و ‏جبرئیل هم از طرف خدا بیان کرده
است. به خدا سوگند! از مکانى هم که در آن به دار آویخته ‏مى‏شوم به خوبى آگاهم که
در کجاى کوفه است و من نخستین مسلمانى هستم که در راه اسلام ‏بر دهانم لجام زده
خواهد شد. ‏

ابن زیاد با شنیدن این سخن، بیشتر
برآشفت و گفت: به خدا قسم! دست و پایت را قطع کرده و ‏زبانت را رها مى‏گذارم تا
دروغ مولایت و دروغ تو آشکار شود. و همان دم دستور داد که ‏دست و پایش را قطع کنند
و بر دارش آویزند. (5) ‏

و آن چنان که خواهیم دید، ابن زیاد
نتوانست زبان میثم را رها و گویا ببیند، و به قطع آن هم ‏دستور داد. ‏

بر فراز دار ‏

براى مردان خدا فراز دار، سکوى رفیع و
افراشته‏اى براى معراج است. ‏

به دار آویختن فرزانگان و غیورمردان
به همان اندازه که براى قدرتهاى خودکامه باطل، دلیل ‏ضعف و هراس از آشکار شدن حق و
تابش نور فضیلت و راستى است; براى شهیدان ‏مصلوب، سرمایه عزت و سند افتخار است.
میثم را به جرم حقگویى و حمایت از خط راستین ‏علوى و سازش نکردن با سلطه جبارانه
یزیدى به طرف چوبه دار بردند. ‏

میثم را به دار آویختند. میثم مرگ را
به چیزى نمى‏گرفت و چنان عادى و بى‏اعتنا، آن را تلقى ‏مى‏کرد که بر خشم دشمن
مى‏افزود.

میثم تمار بر فراز دار با صدایى رسا
مردم را براى شنیدن ‏حقایق اسلام و احادیث‏سرى على (ع) فرامى‏خواند. (6)

میثم مى‏گفت: هرکس مى‏خواهد حدیث
‏مکنون و ارزشمند على(ع) را بشنود، پیش از آن که کشته شوم بیاید. من شما را از
حوادث ‏آینده تا پایان جهان، خبر مى‏دهم. مردم مشتاق، پیرامون او جمع مى‏شدند.
میثم از فراز منبر ‏‏«دار» براى انبوه جمعیت، سخن مى‏گفت. فضایل و شایستگیهاى
اهل‏بیت پیامبر و دودمان ‏على علیه السلام را بازگو مى‏کرد و خیانتها و فسادهاى
بنى‏امیه را فاش مى‏ساخت. ‏

بیان حقایق و افشاگریهاى میثم، در آن
آخرین لحظه‏هاى حیات و از بالاى دار، چنان مؤثر و ‏تکان‏دهنده بود که به
«ابن‏زیاد» خبر دادند: این بنده، شما را رسوا کرد. گفت: به دهانش لجام ‏بزنید. و میثم،
اولین کسى بود که در راه اسلام بر دهانش لجام زده شد. (7) ‏

او با وارستگى و ‏ایمانى استوار و
جهادى پایدار، رهروى راستین در مسیر حق بود; مجاهدى سرشار از اخلاص ‏و تجسمى والا
از عقیده و جهاد بود

پس از آن، زبان حقگوى او را، که به
صراحت روز و به برندگى شمشیر بود، بریدند. آن کس ‏که مامور بریدن زبانش بود، به
میثم گفت: هرچه مى‏خواهى بگو! امیر فرمان داده است که ‏زبانت را قطع کنم. میثم
گفت: فرزند زن تبهکار -عبیدالله‏بن زیاد - خیال کرده است که ‏مى‏تواند من و مولایم
را دروغگو معرفى کند! این است زبان من. ‏

و آن مزدور، زبان میثم را از کامش
برآورد.... (8) ‏

میثم به همان حالت‏بود، تا این که
فردایش، از بینى و دهان او خون غلیظ مى‏آمد و بدین ‏صورت، طبق آن پیشگویى، موى
سفید صورتش با خون سرخ، رنگین شد. ‏

روز سوم، مردى نزدیک میثم آمد و با
نیزه به او اشاره کرد و گفت: به خدا قسم مى‏دانم که اهل ‏عبادت بودى و شبها را به
مناجات به‏سرمى‏بردى. آن گاه با نیزه، چنان ضربتى بر پهلو یا شکم ‏میثم فرود آورد
که پیکرش دریده شد و جان پاک آن اسوه صبر و مقاومت و رشادت به افلاک ‏شتافت و میثم
با روح بلندش معراجى والاتر را آغاز کرد; که هم‏اکنون هم، آن طیران معنوى ‏ادامه
دارد و با هر درودى که از سوى خداجویان پاکدل و وارسته، نثار آن شهید راه فضیلت
‏مى گردد، مقام و رتبه‏اش در فردوس اعلا و نزد پروردگار، بالاتر مى‏رود. ‏

مزار شهید ‏

مدتى پیکر پاک و مطهر میثم پس از
شهادتش بر سر داربود. ابن زیاد براى اهانت ‏بیشتر به میثم ‏اجازه نداد که بدن
‏مقدس او را فرود آورده و به خاک بسپارند; به علاوه مى‏خواست‏ با استمرار ‏این
صحنه، زهر چشم بیشترى از مردم‏ بگیرد و به آنان بفهماند که سزاى مدافعان و
‏پیروان‏ على علیه السلام چنین است، ولى غافل از آن بود که شهید، حتى پس از شهادتش
هم، راه نشان ‏مى‏دهد، الهام مى‏بخشد، امید مى‏آفریند و مایه ترس و تزلزل حکومتهاى
جور و ستم است. ‏

هفت تن از مسلمانان غیور و متعهد که
از همکاران او و خرمافروش بودند، این صحنه را ‏نتوانستند تحمل کنند که میثم شهید،
همچنان بالاى دار بماند; با هم، هم‏پیمان شدند تا پیکر شهید ‏را برداشته و به خاک
بسپارند. براى غافل ساختن مامورانى که به مراقبت از جسد و دار ‏مشغول بودند،
تدبیرى اندیشیدند و نقشه را به این صورت عملى ساختند که: شبانه در ‏نزدیکیهاى آن
محل، آتشى افروختند و تعدادى از آنان بر سر آن آتش ایستادند. ‏

نگهبانان، براى گرم شدن به طرف آتش
آمدند، در حالى که چند نفر دیگر از دوستان شهید، ‏براى نجات پیکر مقدس «میثم‏» از
آتش دور شده بودند. طبیعتا، ماموران که در روشنایى آتش ‏ایستاده بودند، چشمشان
صحنه تاریک محل دار را نمى‏دید. آن چند نفر، خود را به جسد رسانده ‏و آن را از
چوبه دار باز کردند و آن طرفتر در محل برکه آبى که خشک شده بود دفن نمودند. ‏

سزاوار است که جویندگان حق و پویندگان
راه پاکى که میثم به انجام رسانید، به آن یگانه اقتدا ‏کنند و در اندیشه و کردار و
در فکر و عمل، گام، جاى گام او بگذارند.که او «اسوه‏» بود

صبح شد. ماموران جنازه را بر دار
ندیدند; خبر به «ابن‏زیاد» رسید. ابن زیاد مى‏دانست که ‏مدفن او مزار هواداران
على(ع) خواهد شد. از این رو جمع انبوهى را براى یافتن جنازه میثم، ‏مامور تفتیش و
جستجوى وسیع منطقه ساخت، ولى آنان هرچه گشتند، اثرى از جنازه نیافتند و ‏مایوس
گشتند. (9) ‏

اینک مزار شهید یک

اینک مزار شهید یک مشهد است و به
شهادت ایستاده است. گواه پیروزى حق و شاهد رسوایى و ‏نابودى باطل است. در سرزمین
عراق در محلى میان نجف اشرف و کوفه، بارگاهى است که ‏مدفن «میثم تمار» است. بر سنگ
مزارش نام میثم به عنوان یار و مصاحب على - علیه السلام ‏نوشته شده است. ‏

‏«میثم‏»
یکپارچه تلاش و اشتیاق بود. در راه تثبیت‏حق و روشن نگاهداشتن مشعل حق و ‏ارزشهاى
اصیلى که به خاموشى مى‏گرایید، جان بر کف و شهادت‏طلب بود. او با وارستگى و
‏ایمانى استوار و جهادى پایدار، رهروى راستین در مسیر حق بود; مجاهدى سرشار از
اخلاص ‏و تجسمى والا از عقیده و جهاد بود. ‏

سزاوار است که جویندگان حق و پویندگان
راه پاکى که میثم به انجام رسانید، به آن یگانه اقتدا ‏کنند و در اندیشه و کردار و
در فکر و عمل، گام، جاى گام او بگذارند.که او «اسوه‏» بود. ‏و پیروى از اسوه‏هاى
کمال، وظیفه کمال جویان است. ‏شهیدان، اینگونه در تداوم راهشان توسط پیروان
وفادار، به حیات جاوید مى‏رسند. ‏

سلام خدا و فرشتگان و پاکان بر «میثم
تمار»، که هنوز هم چراغى روشن بر سر راه انسانیت ‏است، نور مى‏دهد و «راه‏»
مى‏نماید. ‏

1- یکى از
حرفه‏ها و شغلهاى میثم. ‏

2- سفینة البحار،
ج‏1، ص‏205; نفس المهموم، ص‏60. ‏

3- شرح ابن ابى
الحدید، ج‏2، ص‏292; اعیان الشیعه، ج‏10، ص‏198. ‏

4- شیخ عباس قمى،
نفس المهموم، ص‏59. ‏

5- شرح ابن ابى
الحدید، ج‏2، ص‏293; بحار الانوار، ج‏42، ص‏124. ‏

6- در گذشته به
دار آویختن، بیشتر به این صورت بود که شخص را با طناب از دار ‏مى‏آویختند، ولى نه
از گلو، بلکه از کتفها. مصلوب نه بر اثر خفه شدن، بلکه بر اثر فشار طناب ‏و گرسنگى
و ... پس از چندى به تدریج جان مى‏داد. ‏

7 - شرح ابن ابى
الحدید، ج‏2، ص‏294; بحار الانوار ، ج‏42، ص‏125. ‏

8 - رجال کشى،
ص‏87. ‏

9- رجال کشى،
ص‏83.‏

ر.ک: جواد محدثى ؛ آشنایى با اسوه‏ها
- میثم تمار

/ 0 نظر / 46 بازدید